فرهنگ (هنر ، شعر ، ادبیات و ...) همه برای ترویج زیبایی ، دانایی و خوبی هستند

زیبایی و دانایی هر دو خوب هستند و خوب بودن برای همه ممکن است. خوب و شاد باشید

صفحه اصلی >> Cultural Part - بخش فرهنگي >> گلچین - صفحه 23
صفحه<<<181920212223


بیا بیا که پشیمان شوی از این دوری، بیا بیا


گلچین - صفحه 23
بیا بیا که پشیمان شوی از این دوری، بیا بیا
بیا بیا که پشیمان شوی از این دوری بیا به دعوت شیرین ما چه می‌شوری

بیا بیا که تو از نادرات ایامی برادری پدری مادری دلارامی

بیا بیا که ز هجرت نه عقل ماند نه دین قرار و صبر برفته‌ست زین دل مسکین

بیا بیا که شدم در غم تو سودایی درآ درآ که به جان آمدم ز تنهایی

بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری چو ما به هر دو جهان خود کجاست دلداری
بیا بیا و به هر سوی روزگار مبر که نیست نقد تو را پیش غیر بازاری

بیا بیا که چو آب حیات درخوردی بیا بیا که شفا و دوای هر دردی
بیا بیا که گلستان ثنات می‌گوید بیا بیا بنما کز کجاش پروردی
بیا بیا که به بیمارخانه بی‌قدمت نمی‌رود ز رخ هیچ خسته‌ای زردی

بیا بیا که تویی جان جان سماع بیا که سرو روانی به بوستان سماع

بیا بیا که تویی جان جان جان سماع هزار شمع منور به خاندان سماع

بیا بیا که تویی شیر شیر شیر مصاف ز مرغزار برون آ و صف‌ها بشکاف

این گلچین برای این انتخاب شده تا خواننده خود برداشت کند که مخاطب این دعوت به آمدنها و "بیا بیا" گفتنها از سوی مولانا کدام وجود می تواند باشد؟!
مولانا جزو نادر افرادیست که با درک شدت حضور او، قادر بوده هم او را مخاطب و دوم شخص قرار دهد و هم از زبان او دیگران را خطاب کند
عالم پر است از تو غايب منم ز غفلت، تو حاضري وليکن من آن نظر ندارم (عطار)
در سوره حمد هم از ابتدای سوره خداوند به صورت سوم شخص توصیف می شود
"سپاس مخصوص خداوندیست که پروردگار جهانیان است، او که بخشنده و مهربان است، مالک (و پادشاه) روز جزاست"
اما به محض بیان عظمت و درک مفهوم و معنی خداوند "او" از سوم شخص به دوم شخص و آن هم به "تو" و نه "شما" تغییر می کند، چرا که تو از شما صمیمی تر است. و مگر می شود با خداوندی که از او بوجود آمده ایم صمیمی نباشیم
"(خدایا) تنها تو را ميپرستيم، و تنها از تو ياري ميجوييم"
وقتی تو از رگ گردن به ما نزدیکتری یعنی به صمیم قلب ما راه داری پس صمیمی تر از تو کیست؟! تو از دل ما آگاهی پس غیر تو از که کمک بخواهیم؟!
نماز اگر نماز باشد باید اینچنین باشد که وقتی غرق در معنی وجود خداوند می شویم نباید او را غائب و پنهان ببینیم و حافظ اینگونه نماز میخوانده که می فرماید
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد، حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
مولانا هم از همین رو می فرماید
ما در نماز سجده به دیدار می بریم، بیچاره آنکه سجده به دیوار می برد
و چون حضور او را همیشه احساس می کرده می فرماید
حاجي عاقل طواف، چند کند؟ هفت بار، حاجي ديوانه ام، من نشمارم طواف
یعنی من چون حاجی عاقلی که برای معامله "پرستش" در مقابل "وعده بهشت" طواف کعبه گلی را می کند نیستم من دیوانه ی حضور تو هستم و در طواف دائم بدست آوردن کعبه دل تو هستم و به دور دل تو می گردم
اصطلاح دور تو بگردم هم اشاره به همین موضوع دارد که انسان دور کسی می گردد که عاشق اوست و در حقیقت طواف عشق می کند
چنین طواف و چنین نمازی را برای همه آرزو داریم
یک دست جام باده و یک دست جعد یار، رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
گلچین (2018/01/30-05:00)



اندیشه پاک
زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد
شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد
مغبچه‌ای می‌گذشت راه زن دین و دل در پی آن آشنا از همه بیگانه شد
گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت قطره باران ما گوهر یک دانه شد
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد
این شعر اشاره به داستان معروف شیخ صنعان و دختر ترسا دارد که عطار در منطق الطیر آنرا بیان کرده که از عاشقانه ترین و اسرارآمیزترین داستانهای جهان است و این شعر خلاصه ای از آن است حافظ در شعر دیگری هم در یک بیت این داستان را خلاصه می کند
گر مرید راه عشقی ترک بدنامی مکن، شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت
خلاصه خلاصه داستان می شود از ظاهر به معنی رسیدن و متاسفانه بیشتر افراد ظاهر بین هم این داستان را از ظاهر و زود قضاوت می کنند و به پایان و حقیقت آن پی نمی برند که سرانجام شیخ هم آبروی خود را بدست می آورد و هم دختر ترسا را نیز مسلمان می کند
این داستان آزمون الهی و صداقت در عشق و دوستی مریدان واقعی و قدرت توبه و بازگشت به حق است
شیخ صنعان کرامات و مریدان فراوان داشت و پیر زمان خود بود، نماز و روزه بسیار می خواند و 50 سال در کعبه زندگی می کرد، شبی در خواب دید به بتی در روم سجده کرده، از سر معرفت متوجه آزمون الهی و برخلاف توصیه یاران مهیای سفر شد، چراکه در معرفت او اگر از ترس راهی سفر نمی شد در حالی که می دانست همه چیز به اراده خداست بخاطر بت ترس و سستی در ایمان در آزمون شکست خورده بود بنابراین با چندصد مرید راهی روم شد
آنجا دختری ترسایی را دید که به قول عطار
هر دو چشمش فتنهٔ عشاق بود ، هر دو ابرویش به خوبی طاق بود
روی او در زیر زلف تاب دار، بود آتش پارهٔ بس آب دار
آنجا صادقانه عاشق او می شود و نه همچون هوسهای دو روزه امروزی و در راه عشق تمام ظواهری که در راه خدا و عشق حقیقی سالک باید از آن بگذرد را از دست می دهد، از مریدان مدعی گرفته تا حتی نام و آوازه و شهرت را تا در خان هفتم از هفت شهر عشق به مقام فنا می رسد
دختر ترسا برای وصال شروطی می گذارد که می دانست از شیخی چون او انجامش ممکن نیست ولی چون شیخ در عشق صادق بود و پذیرفته بود هرشرطی را انجام دهد در راه انجام شروط به کسی غیر از آنکه بود تبدیل شد
خداوند چنین عاشقانی می خواهد کسانی که جز عشق چیز دیگری نخواهند چراکه خداوند خود عشق است و همه خوبیست و جویای کسی که در عشق صادقانه از بت خود بگذرد
چون در حقیقت تمام بدبختی های عالم به خاطر این بت خودبینی است. تمام جنگ و خونریزی ها ، تمام ظلم و دیکتاتوری ها، تمام جرم و جنایات و تجاوزها، تمام خیانت ها و هرچه بدی در عالم است همه دسیسه شیطان درونی هر نفسی است که گناه شیطان همین خودخواهی است، اینکه من از او برترم پس حق با من است و این می شود آغاز بدی در حالی که آدم حق بین می داند که حق ممکن است با دیگری باشد چون من آدم هستم و جایزالخطا و آنجا که فهمید حق با او نیست باید به حق و آدم بودن سجده کند و به هر قیمتی پا از دایره خوبی بیرون نگذارد تا مگر به لطف خدا سحری در شب تیره این عالم حقیقت را بنگرد و آن آب حیات را بنوشد
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند، واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی، آن شب قدر که این تازه براتم دادند (حافظ)

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بِنِه ، چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند (حافظ)
604602مشاهده متن کاملحافظ شیرازی (2018/02/12-22:00)


593
زیبایی ، حقیقت ، خوبی
سازمان محک - موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان زیبایی ، حقیقت ، خوبی