فرهنگ (هنر ، شعر ، ادبیات و ...) همه برای ترویج زیبایی ، دانایی و خوبی هستند

زیبایی و دانایی هر دو خوب هستند و خوب بودن برای همه ممکن است. خوب و شاد باشید

صفحه اصلی >> Cultural Part - بخش فرهنگي >> نظامی - صفحه 4


ای نام تو بهترین سرآغاز


نظامی - صفحه 4
ای نام تو بهترین سرآغاز بی‌نام تو نامه کی کنم باز
ای یاد تو مونس روانم جز نام تو نیست بر زبانم
ای کار گشای هر چه هستند نام تو کلید هر چه بستند
ای هیچ خطی نگشته ز اول بی‌حجت نام تو مسجل
ای هست کن اساس هستی کوته ز درت دراز دستی
ای خطبه تو تبارک الله فیض تو همیشه بارک الله
ای هفت عروس نه عماری بر درگه تو به پرده داری
ای هست نه بر طریق چونی دانای برونی و درونی
ای هرچه رمیده وارمیده در کن فیکون تو آفریده
ای واهب عقل و باعث جان با حکم تو هست و نیست یکسان
ای محرم عالم تحیر عالم ز تو هم تهی و هم پر
ای تو به صفات خویش موصوف ای نهی تو منکر امر معروف
ای امر تو را نفاذ مطلق وز امر تو کائنات مشتق
ای مقصد همت بلندان مقصود دل نیازمندان
ای سرمه کش بلند بینان در باز کن درون نشینان
ای بر ورق تو درس ایام ز آغاز رسیده تا به انجام
صاحب توئی آن دگر غلامند سلطان توئی آن دگر کدامند
راه تو به نور لایزالی از شرک و شریک هر دو خالی
در صنع تو کامد از عدد بیش عاجز شده عقل علت اندیش
ترتیب جهان چنانکه بایست کردی به مثابتی که شایست
بر ابلق صبح و ادهم شام حکم تو زد این طویله بام
گر هفت گره به چرخ دادی هفتاد گره بدو گشادی
خاکستری ار ز خاک سودی صد آینه را بدان زدودی
بر هر ورقی که حرف راندی نقش همه در دو حرف خواندی
بی‌کوه کنی ز کاف و نونی کردی تو سپهر بیستونی
هر جا که خزینه شگرفست قفلش به کلید این دو حرفست
حرفی به غلط رها نکردی یک نکته درو خطا نکردی
در عالم عالم آفریدن به زین نتوان رقم کشیدن
هر دم نه به حق دسترنجی بخشی به من خراب گنجی
گنج تو به بذل کم نیاید وز گنج کس این کرم نیاید
از قسمت بندگی و شاهی دولت تو دهی بهر که خواهی
از آتش ظلم و دود مظلوم احوال همه تراست معلوم
هم قصه نانموده دانی هم نامه نانوشته خوانی
عقل آبله پای و کوی تاریک وآنگاه رهی چو موی باریک
توفیق تو گر نه ره نماید این عقده به عقل کی گشاید
عقل از در تو بصر فروزد گر پای درون نهد بسوزد
ای عقل مرا کفایت از تو جستن ز من و هدایت از تو
من بددل و راه بیمناکست چون راهنما توئی چه باکست
عاجز شدم از گرانی بار طاقت نه چگونه باشد این کار
می‌کوشم و در تنم توان نیست کازرم تو هست باک از آن نیست
گر لطف کنی و گر کنی قهر پیش تو یکی است نوش یا زهر
شک نیست در اینکه من اسیرم کز لطف زیم ز قهر میرم
یا شربت لطف دار پیشم یا قهر مکن به قهر خویشم
گر قهر سزای ماست آخر هم لطف برای ماست آخر
تا در نقسم عنایتی هست فتراک تو کی گذارم از دست
وآن دم که نفس به آخر آید هم خطبه نام تو سراید
وآن لحظه که مرگ را بسیجم هم نام تو در حنوط پیچم
چون گرد شود وجود پستم هرجا که روم تو را پرستم
در عصمت اینچنین حصاری شیطان رجیم کیست باری
چون حرز توام حمایل آمود سرهنگی دیو کی کند سود
احرام گرفته‌ام به کویت لبیک زنان به جستجویت
احرام شکن بسی است زنهار ز احرام شکستنم نگهدار *
من بیکس و رخنها نهانی هان ای کس بیکسان تو دانی
چون نیست به جز تو دستگیرم هست از کرم تو ناگزیرم
یک ذره ز کیمیای اخلاص گر بر مس من زنی شوم خاص
آنجا که دهی ز لطف یک تاب زر گردد خاک و در شود آب
من گر گهرم و گر سفالم پیرایه توست روی مالم
از عطر تو لافد آستینم گر عودم و گر درمنه اینم
پیش تو نه دین نه طاعت آرم افلاس تهی شفاعت آرم
تا غرق نشد سفینه در آب رحمت کن و دستگیر و دریاب
بردار مرا که اوفتادم وز مرکب جهل خود پیادم
هم تو به عنایت الهی آنجا قدمم رسان که خواهی
از ظلمت خود رهائیم ده با نور خود آشنائیم ده
تا چند مرا ز بیم و امید پروانه دهی به ماه و خورشید
تا کی به نیاز هر نوالم بر شاه و شبان کنی حوالم
از خوان تو با نعیم‌تر چیست وز حضرت تو کریمتر کیست
از خرمن خویش ده زکاتم منویس به این و آن براتم
تا مزرعه چو من خرابی آباد شود به خاک و آبی
خاکی ده از آستان خویشم وابی که دغل برد ز پیشم
روزی که مرا ز من ستانی ضایع مکن از من آنچه مانی
وآندم که مرا به من دهی باز یک سایه ز لطف بر من انداز
آن سایه نه کز چراغ دور است آن سایه که آن چراغ نوراست
تا با تو چو سایه نور گردم چون نور ز سایه دور گردم
با هر که نفس برآرم اینجا روزیش فروگذارم اینجا
درهای همه ز عهد خالیست الا در تو که لایزالیست
هر عهد که هست در حیاتست عهد از پس مرگ بی‌ثباتست
چون عهد تو هست جاودانی یعنی که به مرگ و زندگانی
چندانکه قرار عهد یابم از عهد تو روی برنتابم
بی‌یاد توام نفس نیاید با یاد تو یاد کس نیاید
اول که نیافریده بودم وین تعبیه‌ها ندیده بودم
کیمخت اگر از زمیم کردی با زاز زمیم ادیم کردی
بر صورت من ز روی هستی آرایش آفرین تو بستی
واکنون که نشانه گاه جودم تا باز عدم شود وجودم
هرجا که نشاندیم نشستم وآنجا که بریم زیر دستم
گردیده رهیت من در این راه گه بر سر تخت و گه بن چاه
گر پیر بوم و گر جوانم ره مختلف است و من همانم
از حال به حال اگر بگردم هم بر رق اولین نوردم
بی‌جاحتم آفریدی اول آخر نگذاریم معطل
گر مرگ رسد چرا هراسم کان راه بتست می‌شناسم
این مرگ نه، باغ و بوستانست کو راه سرای دوستانست
تا چند کنم ز مرگ فریاد چون مرگ ازوست مرگ من باد
گر بنگرم آن چنان که رایست این مرگ نه مرگ نقل جایست
از خورد گهی به خوابگاهی وز خوابگهی به بزم شاهی
خوابی که به بزم تست راهش گردن نکشم ز خوابگاهش
چون شوق تو هست خانه خیزم خوش خسبم و شادمانه خیزم
گر بنده نظامی از سر درد در نظم دعا دلیریی کرد
از بحر تو بینم ابر خیزش گر قطره برون دهد مریزش
گر صد لغت از زبان گشاید در هر لغتی ترا ستاید
هم در تو به صد هزار تشویر دارد رقم هزار تقصیر
ور دم نزند چو تنگ حالان دانی که لغت زبان لالان
گر تن حبشی سرشته تست ور خط ختنی نبشته تست
گر هر چه نبشته‌ای بشوئی شویم دهن از زیاده گوئی
ور باز به داورم نشانی ای داور داوران تو دانی
زان پیش کاجل فرا رسد تنگ و ایام عنان ستاند از چنگ
ره باز ده از ره قبولم بر روضه تربت رسولم
* در رابطه با هر بیت این شعر می توان ساعتها سخن گفت ولی از دریای معرفت تنها مختصری در مورد بیت انتخاب شده می توان گفت مولانا هم در بیت زیر به همین موضوع اشاره می کند
حاجي عاقل طواف، چند کند؟ هفت بار ، حاجي ديوانه ام، من نشمارم طواف
منظور این بزرگان از بیان این موضوع این است که حج ظاهری آن است که افراد به زیارت کعبه می روند و هفت بار گرد آن می گردند و در آخر به منزل خود بر می گردند ولی حج حقیقی آن است که تحولی در مومن رخ دهد که دیگر خدا را در هیچ لحظه ای از زندگی خود غایب نبیند و در هر کاری بجای آنکه گرد هوای نفس خود بگردد به خواست خدا تن دهد و تسلیم وی باشد
که بی آن سفر نیز می توان به این معرفت رسید اگر
طواف کعبه دل کن اگر دلی داری، دلست کعبه معنی تو گل چه پنداری
و این را هم باید در نظر داشت که آن حج ظاهری نمایشی از بروز حج حقیقی است و
هزار بار پیاده طواف کعبه کنی، قبول حق نشود گر دلی بیازاری
و به قول شیخ بهایی
همه روز روزه بودن، همه شب نماز کردن، همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن
به خدا قسم که آن‌را، ثمر آن قدر نباشد، که به روی ناامیدی در بسته باز کردن
در حقیقت باید مراقب باشیم که خداوند از دل ما آگاه است و سفر حج برای او و به قصد و نیت او باید باشد نه به قصد و نیت خودخواهی های ما، که او از عبادات ما بی نیاز است
نظامی (2014/05/28-01:00)



اندیشه پاک
من ز جان جان شکایت می‌کنم؟! من نیم شاکی روایت می‌کنم *
دل همی‌گوید کزو رنجیده‌ام وز نفاق سست می‌خندیده‌ام
ای رهیده جان تو از ما و من ای لطیفه‌ی روح اندر مرد و زن *
مرد و زن چون یک شود آن یک توی چونک یکها محو شد انک توی ***
این من و ما بهر آن بر ساختی تا تو با خود نرد خدمت باختی
تا من و توها همه یک جان شوند عاقبت مستغرق جانان شوند
باده از ما مست شد نه ما ازو قالب از ما هست شد نه ما ازو ****
* علت اینکه برخی بیت
بشنو از نی چون حکایت می‌کند ، از جُدایی‌ها شکایت می‌کند
را درست تر از حالت بشنو از نی چون شکایت می‌کند می دانند همین بیت است که در جای خود توضیح داده شده که عاشق عیبی در معشوق نمی بیند که بخواهد گله یا شکایت کند
** اما توضیح برخی مسائل عرفانی متاسفانه امکانپذیر نیست. می توان با عذاب دادن عبارت سعی کرد آنرا بیان کرد و توضیحی داد ولی با خواندن و حتی دانستن برخی مسائل عرفانی نمی تواند کسی ادعا کند که آنرا فهمیده
درک و معرفت حق و عرفان حقیقی مثل گرفتن مدرک تحصیلی نیست که با چند مدت مطالعه و آزمون بتوان به آن رسید و کسی با ادعا نمی تواند خود را عارف بنامد. چیزی که عرفای بزرگی چون حافظ، مولانا، سعدی، عطار و نظامی و ... سالها خون دل خورده اند تا درک کردند را نمی توان به راحتی در بازار دنیا خرید و با خود به خانه آورد، چیزی که بهایش دادن عمر و جان است را نمی توان به بهای دیگری بدست آورد. اما از سر وظیفه در حد توان توضیحی در رابطه با لطفه روح بیان می شود.
وقتی خداوند در آیه 29 سوره حجر می فرماید
از روح خود در او (انسان) دميدم
چون خداوند به قول نظامی در بدایت بدایت همه چیز. در نهایت نهایت همه چیز است پس روح او ظریف ترین و لطیف ترین چیز در عالم است که او از وجود پاک خود به ما داده
و چون روح خداوند زن و مرد ندارد بنابر این روح انسان نیز زن و مرد ندارد بلکه این تن ماست که در عالم ماده زن و مرد دارد و اکنون با پیشرفت علم و تغییر جنسیت ها می توان فهمید که جنسیت و بعد مادی انسان قابل تغییر است ولی روح و جان و بعد معنوی انسان ثابت است و در حقیقت ما همان روح و جان هستیم که از خداییم و به خدا می رویم و نه جسم زن و مرد که خاک و ماده است و به خاک سپرده خواهد شد
اگر ما بتوانیم از روح لطیف و آسمانی خود، گرد و غبار جسمانی را بزداییم آن وقت تازه به مقام آدمیت و جانشینی خداوند در زمین (خلیفة الله) نزدیک می شویم
تولید مثل انسان نیز همینگونه است که پدر و مادر به بچه جسم می دهند و این خداست که به بچه روح و جان می دهد که جسم بدون روح و جان هرگز زنده نخواهد شد بنابر این بچه در اصل از خداست و پدر و مادر امانتدار هستند نه مالک بچه، که جسمی که آنها می دهند بدون روح خدا اسیر خاک است و این امانتداری وظیفه سنگینی است که خدا بر دوش آنان نهاده که از آن اگر کوتاهی کنند بازخواست خواهند شد.
*** هرجا اتحاد و پیوند و یگانگی خداپسندانه است آنجا خدا هست و هرجا نفاق و جدایی و طلاق خودخواهانه است آن دسیسه شیطان است بنابر این اگر مرد و زن هر دو به طور خداپسندانه به اتحاد برسند آن یک و آن وحدت از خداست البته نه فقط از لحاظ جسمانی بلکه همانطور که گفته شد اصل بر ازدواج روحانی است
اما در مرتبه بالاتری و در توضیح چونک یکها محو شد انک توی به قول حافظ
حافظ تو خود حجاب خودی از میان برخیز
این یعنی اگر هر یکی از زن و مرد (هر انسانی) در عشق حقیقی به کسی یا چیزی یا کاری "نیست و محو" شود و از میان برود آن وقت به معرفت و مفهومی می رسد که از آن به عنوان وحدت وجود یاد می شود و به هیچ وجه قابل توضیح نیست که این وادی عشق بازی کودکان نیست و کار بزرگان است به قول نظامی
نظامی جام وصل آنگه کنی نوش ، که بر یادش کنی خود را فراموش
وقتی کسی در عشق حق و حقیقی وجود خود را فراموش کند آن وقت نیست می شود و همان نیی می شود که مولانا می گوید بشنو از نی
**** باده از ما مست شد نی ما ازو هم گفته شده که در اصل معنی تغییری ایجاد نمی کند و حقیقت این است که مستی حقیقی از وجود انسان است نه مستی شراب آب انگور که مثال حقیری از آن مستی است که بهای مستی حقیقی همانطور که گفته شد درهم و دینار و ارزان نیست
570568مشاهده متن کاملمولانا (2017/12/08-02:00)


112
زیبایی ، حقیقت ، خوبی
سازمان محک - موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان زیبایی ، حقیقت ، خوبی