فرهنگ (هنر ، شعر ، ادبیات و ...) همه برای ترویج زیبایی ، دانایی و خوبی هستند

زیبایی و دانایی هر دو خوب هستند و خوب بودن برای همه ممکن است. خوب و شاد باشید

صفحه اصلی >> Cultural Part - بخش فرهنگي >> سعدی شیرازی - صفحه 22


بیا تا برآریم دستی ز دل


سعدی شیرازی - صفحه 22
بیا تا برآریم دستی ز دل که نتوان برآورد فردا ز گل
به فصل خزان درنبینی درخت که بی برگ ماند ز سرمای سخت
برآرد تهی دستهای نیاز ز رحمت نگردد تهیدست باز؟
مپندار از آن در که هرگز نبست که نومید گردد برآورده دست
قضا خلعتی نامدارش دهد قدر میوه در آستینش نهد
همه طاعت آرند و مسکین نیاز بیا تا به درگاه مسکین نواز
چو شاخ برهنه برآریم دست که بی برگ از این بیش نتوان نشست
خداوندگارا نظر کن به جود که جرم آمد از بندگان در وجود
گناه آید از بنده خاکسار به امید عفو خداوندگار
کریما به رزق تو پرورده ایم به انعام و لطف تو خو کرده ایم
گدا چون کرم بیند و لطف و ناز نگردد ز دنبال بخشنده باز
چو ما را به دنیا تو کردی عزیز به عقبی همین چشم داریم نیز
عزیزی و خواری تو بخشی و بس عزیز تو خواری نبیند ز کس
خدایا به عزت که خوارم مکن به ذل گنه شرمسارم مکن
مسلط مکن چون منی بر سرم ز دست تو به گر عقوبت برم
به گیتی بتر زین نباشد بدی جفا بردن از دست همچون خودی
مرا شرمساری ز روی تو بس دگر شرمساری مکن پیش کس
گرم بر سر افتد ز تو سایه ای سپهرم بود کهترین پایه ای
اگر تاج بخشی سر افرازدم تو بردار تا کس نیندازدم
تو دانی که مسکین و بیچاره ایم فرو مانده نفس اماره ایم
نمی تازد این نفس سرکش چنان که عقلش تواند گرفتن عنان
که با نفس و شیطان برآید به زور؟ مصاف پلنگان نیاید ز مور
به مردان راهت که راهی بده وز این دشمنانم پناهی بده
خدایا به ذات خداوندیت به اوصاف بی مثل و مانندیت
به لبیک حجاج بیت الحرام به مدفون یثرب علیه السلام
به تکبیر مردان شمشیر زن که مرد وغا را شمارند زن
به طاعات پیران آراسته به صدق جوانان نوخاسته
که ما را در آن ورطه یک نفس ز ننگ دو گفتن به فریاد رس
امیدست از آنان که طاعت کنند که بی طاعتان را شفاعت کنند
به پاکان کز آلایشم دور دار وگر زلتی رفت معذور دار
به پیران پشت از عبادت دو تا ز شرم گنه دیده بر پشت پا
که چشمم ز روی سعادت مبند زبانم به وقت شهادت مبند
چراغ یقینم فرا راه دار ز بند کردنم دست کوتاه دار
بگردان ز نادیدنی دیده ام مده دست بر ناپسندیده ام
من آن ذره ام در هوای تو نیست وجود و عدم ز احتقارم یکی است
ز خورشید لطفت شعاعی بسم که جز در شعاعت نبیند کسم
بدی را نگه کن که بهتر کس است گدا را ز شاه التفاتی بس است
مرا گر بگیری به انصاف و داد بنالم که عفوم نه این وعده داد
خدایا به ذلت مران از درم که صورت نبندد دری دیگرم
ور از جهل غایب شدم روز چند کنون کامدم در به رویم مبند
چه عذر آرم از ننگ تردامنی؟ مگر عجز پیش آورم کای غنی
فقیرم به جرم و گناهم مگیر غنی را ترحم بود بر فقیر
چرا باید از ضعف حالم گریست؟ اگر من ضعیفم پناهم قوی است
خدایا به غفلت شکستیم عهد جه زور آورد با قضا دست جهد؟
چه برخیزد از دست تدبیر ما؟ همین نکته بس عذر تقصیر ما
همه هرچه کردم تو بر هم زدی چه قوت کند با خدایی خودی؟
نه من سر ز حکمت بدر می برم که حکمت چنین می رود بر سرم
سعدی شیرازی (2016/12/04-18:00)



اندیشه پاک
شوخی مکن ای یار که صاحب نظرانند بیگانه و خویش از پس و پیشت نگرانند
کس نیست که پنهان نظری با تو ندارد من نیز بر آنم که همه خلق بر آنند *
اهل نظرانند که چشمی به ارادت با روی تو دارند و دگر بی بصرانند
هر کس غم دین دارد و هر کس غم دنیا بعد از غم رویت غم بیهوده خورانند **
ساقی بده آن کوزه خمخانه به درویش کان‌ها که بمردند گل کوزه گرانند
چشمی که جمال تو ندیدست چه دیدست افسوس بر اینان که به غفلت گذرانند #
سعدی به جفا ترک محبت نتوان گفت بر در بنشینم اگر از خانه برانند ##
* این شعر آسمانی راز پنهانی دل هر مومن و کافری را آشکار میکند که همه خلق و هرکه هر مرامی که دارد هرچند حتی اگر ادعای کفر کند باز در نهان راز و نیازی با آن یگانه دارد و به قول سعدی به او نظر دارد
تنها تفاوت در نظربازی هاست یکی از او طلب منفعت و چیزی دارد و یکی خود او را می خواهد ولی سعدی میفرماید هرکه از او غیر او بخواهد بی بصیرت است که در جای دیگری هم چنین می فرماید
جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنایی
** برای تاکید به این موضوع اشاره میکند غم دین و دنیا در مقایسه با غم بلای دوری روی ماه آن یگانه دوست، غم بیهوده ای بیش نیست

# و به حقیقتی اشاره میکند که جز اهل معرفت و آنان که حداقل سایه آن جمال الهی را با چشم دل دیده اند کسی متوجه نمی شود که واقعا چه میگوید و شاید خیال کند که این یک اغراق شاعرانه است درحالی که اصلا به هیچ وجه و هرگز چنین نیست و متاسفانه نمیتوان حقیقت این مطلب را در کلام بیان کرد که تمام آرزوی های تمام بشریت در گذشته و حال و آینده به اندازه یک نظر روی او را دیدن نیست و برای همین سعدی میفرماید چشمی که روی تو را ندیده است چه دیده است؟!!
و اینجا با توجه به (ضمیر دوم شخص) تو باید باز به این موضوع اشاره کرد که خود این شعر از ابتدا تا انتها مثل سایر اشعار شاعران الهی مناجات و راز و نیاز سعدی با آن یگانه است که از ابتدا خود را در حضور او احساس میکند و او دیگر برایش غائب و سوم شخص نیست بلکه حاضر و دوم شخص است و به سبب صمیمیت، حضرت دوست را تو خطاب میکند نه شما و همچون دوستان صمیمی برای انجام این کار نیاز به اجازه هم نیست و تنها هرکه در دوستی آن یگانه اینقدر صمیمی شود که از او به شما و از شما به تو برسد اینرا درک میکند

## سعدی در ادامه میفرماید که عاشق حقیقی او در طلب عشق و محبت هرچقدر جفا و بی وفایی ببیند دلیل بر ترک عاشقی نمیشود و اگر از عشق دست بکشد یعنی از اول عاشق نبوده و هوس خامی داشته که همان بهتر جفا دیده و این موضوع برایش آشکار شده، چون متاسفانه اگر برعکس حضرت دوست وفا کند و ما جفا کنیم در زمان جهل درک نمیکنیم که چه کردیم! ولی به محض اینکه به پختگی برسیم و قدر عشق حقیقی را بدانیم تازه متوجه میشویم که چه ظلمی به خود کرده ایم پس بهتر آن است که در جفای ظاهری او که آن هم عین وفاست بر در خانه عشق صبر کنیم تا تمام اندیشه های خام ما در آتش عشق بسوزد و هیچ نماند جز محبت تو
(و اگر بخواهیم صادقانه بگوییم در اوج معرفت در جایی نزدیک به مقام سعدی همین در وجود بودن ما عین وفا از سوی اوست و متاسفانه باز همین من بودن ما در برابر حق و حقیقت عین جفا از ماست
و جهنم پس مرگ جایی است که ما او را با چشم دل میبینیم و درک میکنیم که چه خیانتی به او نه به خود کرده ایم که در طلب او و حقیقت نبوده ایم و بهشت هم در حضور او و با او و در رضایت او بودن است که این در همین جهان هم امکان پذیر است برای کسی که او را حاضر و تو ببیند به قول خود سعدی
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند ، بنگر که تا چه حدست مکان آدمیت)
646644مشاهده متن کاملسعدی شیرازی (2018/07/22-04:30)


361
زیبایی ، حقیقت ، خوبی
سازمان محک - موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان زیبایی ، حقیقت ، خوبی