فرهنگ (هنر ، شعر ، ادبیات و ...) همه برای ترویج زیبایی ، دانایی و خوبی هستند

زیبایی و دانایی هر دو خوب هستند و خوب بودن برای همه ممکن است. خوب و شاد باشید

صفحه اصلی >> Cultural Part - بخش فرهنگي >> نظامی - صفحه 6


مرد به زندان شرف آرد به دست ، یوسف ازین روی به زندان نشست


نظامی - صفحه 6
مرد به زندان شرف آرد به دست ، یوسف ازین روی به زندان نشست
ای به زمین بر چو فلک نازنین نازکشت هم فلک و هم زمین
کار تو زانجا که خبر داشتی برتر از آن شد که تو پنداشتی
اول از آن دایه که پرورده‌ای شیر نخوردی که شکر خورده‌ای
نیکوئیت باید کافزون بود نیکوئی افزون‌تر ازین چون بود
کز سر آن خامه که خاریده‌اند نغز نگاریت نگاریده‌اند
رشته جان بر جگرت بسته‌اند گوهر تن بر کمرت بسته‌اند
به که ضعیفی که درین مرغزار آهوی فربه ندود با نزار
جانورانی که غلام تواند مرغ علف خواره دام تواند
چون تو همائی شرف کار باش کم خور و کم گوی و کم آزار باش
هر که تو بینی ز سپید و سیاه بر سر کاریست در این کارگاه
جغد که شومست به افسانه در بلبل گنجست به ویرانه در
هر که در این پرده نشانیش هست در خور تن قیمت جانیش هست
گرچه ز بحر تو به گوهر کمند چون تو همه گوهری عالمند
بیش و کمی را که کشی در شمار رنج به قدر دیتش چشم دار
نیک و بد ملک به کار تواند در بد و نیک آینه‌دار تواند
کفش دهی باز دهندت کلاه پرده‌دری پرده درندت چو ماه
خیز و مکن پرده‌دری صبح‌وار تا چو شبت نام بود پرده‌دار
پرده زنبور گل سوریست وان تو این پرده زنبوریست
چند پری چون مگس از بهر قوت در دهن این تنه عنکبوت
پردگیانی که جهان داشتند راز تو در پرده نهان داشتند
از ره این پرده فزون آمدی لاجرم از پرده برون آمدی
دل که نه در پرده وداعش مکن هر چه نه در پرده سماعش مکن
شعبده بازی که در این پرده هست بر سرت این پرده به بازی نبست
دست جز این پرده به جائی مزن خارج از این پرده نوائی مزن
بشنو از این پرده و بیدار شو خلوتی پرده اسرار شو
جسمت را پاکتر از جان کنی چونکه چهل روز به زندان کنی
مرد به زندان شرف آرد به دست یوسف ازین روی به زندان نشست
قدر دل و پایه جان یافتن جز به ریاضت نتوان یافتن
سیم طبایع به ریاضت سپار زر طبیعت به ریاضت برآر
تا ز ریاضت به مقامی رسی کت به کسی درکشد این ناکسی
توسنی طبع چو رامت شود سکه اخلاص به نامت شود
عقل و طبیعت که ترا یار شد قصه آهنگر و عطار شد
کاین ز تبش آینه رویت کند وان ز نفس غالیه بویت کند
در بنه طبع نجات اندکیست در قفص مرغ حیات اندکیست
هر چه خلاف آمد عادت بود قافله سالار سعادت بود
سر ز هوا تافتن از سروریست ترک هوا قوت پیغمبریست
گر نفسی نفس به فرمان تست کفش بیاور که بهشت آن تست
از جرس نفس برآور غریو بنده دین باش نه مزدور دیو
در حرم دین به حمایت گریز تا رهی ازکش مکش رستخیز
زاتش دوزخ که چنان غالبست بوی نبی شحنه بوطالبست
هست حقیقت نظر مقبلان درع پناهنده روشن‌دلان
مشاهده مطلب مربط با موضوع مرد
نظامی (2015/03/11-20:00)



اندیشه پاک
گیرم که نبینی رخ آن دختر چینی از جنبش او جنبش این پرده نبینی
از تابش آن مه که در افلاک نهان است صد ماه بدیدی تو در اجزای زمینی *
ای برگ پریشان شده در باد مخالف گر باد نبینی تو نبینی که چنینی **
می‌جنب تو بر خویش و همی‌خور تو از این خون کاندر شکم چرخ یکی طفل جنینی #
در چرخ دلت ناگه یک درد درآید سر برزنی از چرخ بدانی که نه اینی ##
تا ماه نهم صبر کن ای دل تو در این خون آن مه تویی ای شاه که شمس الحق و دینی

* قبلا هم بیان شد که در سخن عرفا نامهای بسیاری برای خطاب آن یگانه یار و دوست عالم است که مولانا با اشاره به داستان دختر پادشاه چین بعد از اینکه او را دختر چینی پنهان در پرده عالم معرفی میکند مجدد برای تاکید بیشتر او را ماه پنهان در افلاک می نامد تا تفاوت این یار را با یار مد نظر در ذهن خامان مشخص کند
این تاکید برای این است که همانطور که در این شعر اشاره به طفل شده عرفا در اوج معرفت تفاوت خام و پخته ، را مشابه رابطه شاگرد و استاد نمیدانند، بلکه با ارفاق به خام میتوان آنرا مشابه طفل و پیر دانست برای همین پیر برای جوان آرزو میکند که انشاالله پیر شوی چون شاگرد فهمیده چیزهایی نمیداند و به استاد مراجعه میکند تا یاد بگیرد ولی طفل اصلا نمیداند چه ها هست که او حتی تصورش هم ندارد در حالی که پیر خِرد آنها را قبلا آزموده و تازه به مرزی رسیده که حتی نمیتواند به هیچ خامی توضیح دهد برای همین تنها آرزو میکند که پیر شوی، باشد که بدانی....
بدانی که مهمترین مسائلی که اشک طفل را در می آورد در نظر پیر، گریه برای اسباب بازیست
** بدانی که تو همچون برگی لرزان در برابر بادهای مخالف روزگاری که بی یاری آن یار ماه رو از لرزش و ترس و اضطراب هرگز خارج نمی شود
بدانی که هر زیبایی ماه گونه ای و ماه رویی که در اجزای زمین دیده ای نشان از وجود تابش آن مه نهان در افلاک است و بی نور او انعکاسی در عالم پدید نمی آمد که ماه رخی پدید آید و دیده شود
# بدانی که باید بجنبی و تلاش کنی و به قیمت خون دل و دیده از مسیر رضایت آن ماه و آن یار خارج نگردیم باشد که به یاری ما بیاید که ما طفلی نیازمند در چرخش روزگاریم
## بدانیم که اگر او یاری کند این دردی که ناگهان در دل ما می افتد و درددل ما در این روزگار است در اصل نشان این است که ما باردار شدیم به معرفتی که آن پیر عالم برای ما خواسته و باید چون مادران (نه ماه) در درد صبر کنیم تا زمان زایمان آن نوری که در دل ما ایجاد شده که یاری او خواهد رسید
در تاریک ترین لحظه روزگار و تاریخ همواره نور رحمت او تابیده فقط انسان باید درد بارداری را با صبر تحمل کند تا بداند ما هم چون از آن ماهیم پس ما هم ماهیم نه بلکه هرچه از آن شاه جهان بیشتر بدانیم بیشتر شبیه او خواهیم شد چراکه در اوج آشنایی و دوستی، دوستان یکی می شوند
{البته تاکید باید کرد که منظور از پیر ، پیر خِرد است
پیر، پیرِ عقل باشد ای پسر، نه سپیدی موی اندر ریش و سر (مولانا)
که حتی افراد مسن و ظاهرا پیری هستند که خام و طفل مانده اند و حتی متاسفانه تا آخر عمر با غم گذشته و ترس از آینده زندگی میکنند و به خیال خام خود فکر میکنند که خوشبخت هم شده اند در حالی که حتی نمیدانند خوشبختی چیست
چشمی که جمال تو ندیدست چه دیدست، افسوس بر اینان که به غفلت گذرانند (سعدی)}
644642مشاهده متن کاملمولانا (2018/07/04-04:00)


206
زیبایی ، حقیقت ، خوبی
سازمان محک - موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان زیبایی ، حقیقت ، خوبی