فرهنگ (هنر ، شعر ، ادبیات و ...) همه برای ترویج زیبایی ، دانایی و خوبی هستند

زیبایی و دانایی هر دو خوب هستند و خوب بودن برای همه ممکن است. خوب و شاد باشید

صفحه اصلی >> Cultural Part - بخش فرهنگي >> نظامی - صفحه 9


اینست که گنج نیست بی مار


نظامی - صفحه 9
اینست که گنج نیست بی مار هرجا که رطب بوَد, بوَد خار
هر ناموری که این جهان داشت بدنام کنی ز همرهان داشت
یوسف که ز ماه عِقد می بست از حقد برادران نمی رست
عیسی که دَمَش نداشت دودی می بُرد جفای هر جَهودی
احمد که سرآمد عرب بود هم خسته خار بولهب بود
دیری ست که تا جهان چنین است پی نیش مگس کم انگبین است
خاموش دلا ز هرزه گوئی می خور جگری به تازه روئی
آزار کشی کن و میازار کازرده تو به که خلق بازار

بهتر آن است که از شعر زیر فقط همین چند بیت بالا آموخته شود، چرا که خود نظامی از تمام ابیات آغازین در پایان ناراضی بوده به جهت خشمی که از حسودان و طعنه زنان داشته و گفته بی غیری بود اگر چیزی نمی گفتم اما خود از گلایه ای که کرده احساس خوبی نداشته و در انتها مثل سایر عرفا فرموده که حتی اگر آزار دیدی تو آزاری نرسان، چرا که جهان همواره اینچنین بوده و خواهد بود که خوبی در مواجه با بدی آشکار می شود و به نهایت خوبی نخواهیم رسید اگر دست از خوبی برداریم به قول حافظ عزیز
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم ، که در طریقت ما کافریست رنجیدم

بر جوش دلا که وقت جوش است گویای جهان چرا خموش است
میدان سخن مراست امروز به زین سخنی کجاست امروز
اجری خور دسترنج خویشم گر محتشمم ز گنج خویشم
زین سحر سحرگهی که رانم مجموعه هفت سبع خوانم
سحری که چنین حلال باشد منکر شدنش وبال باشد
در سحر سخن چنان تمامم کایینه غیب گشت نامم
شمشیر زبانم از فصیحی دارد سر معجز مسیحی
نطقم اثر آنچنان نماید کز جذر اصم زبان گشاید
حرفم ز تبش چنان فروزد کانگشت بر او نهی بسوزد
شعر آب ز جویبار من یافت آوازه به روزگار من یافت
این بی نمکان که نان خورانند در سایه من جهان خورانند
افکندن صید کار شیر است روبه ز شکار شیر سیر است
از خوردن من به کام و حلقی آن به که ز من خورند خلقی
حاسد ز قبول این روائی دور از من و تو به ژاژ خائی
چون سایه شده به پیش من پست تعریض مرا گرفته در دست
گر پیشه کنم غزل سرائی او پیش نهد دغل درآئی
گر ساز کنم قصایدی چست او باز کند قلایدی سست
بازم چو به نظم قصه راند قصه چه کنم که قصه خواند
من سکه زنم به قالبی خوب او نیز زند ولیک مقلوب
کپی همه آن کند که مردم پیداست در آب تیره انجم
بر هر جسدی که تابد آن نور از سایه خویش هست رنجور
سایه که نقیصه ساز مردست در طنز گری گران نورداست
طنزی کند و ندارد آزرم چون چشمش نیست کی بود شرم
پیغمبر کو نداشت سایه آزاد نبود از این طلایه
دریای محیط را که پاکست از چرک دهان سگ چه باکست
هرچند ز چشم زرد گوشان سرخست رخم ز خون جوشان
چون بحر کنم کناره شوئی اما نه ز روی تلخ روئی
زخمی چو چراغ می خورم چست وز خنده چو شمع می شوم سست
چون آینه گر نه آهنینم با سنگ دلان چرا نشینم
کان کندن من مبین که مردم جان کندن خصم بین ز دردم
در منکر صنعتم بهی نیست کالا شب چارشنبهی نیست
دزد در من به جای مزدست بد گویدم ارچه بانگ دزدست
دزدان چو به کوی دزد جویند در کوی دوند و دزد گویند
در دزدی من حلال بادش بد گفتن من وبال باشد
بیند هنر و هنر نداند بد می کند اینقدر نداند
گر با بصر است بی بصر باد وز کور شد است کورتر باد
او دزدد و من گدازم از شرم دزد افشاریست این نه آزرم
نی نی چو به کدیه دل نهاد است گو خیزد و بیا که در گشاد است
آن کاوست نیازمند سودی گر من بدمی چه چاره بودی
گنج دو جهان در آستینم در دزدی مفلسی چه بینم
واجب صدقه ام به زیر دستان گو خواه بدزد و خواه بستان
دریای در است و کان گنجم از نقب زنان چگونه رنجم
گنجینه به بند می توان داشت خوبی به سپند می توان داشت
مادر که سپندیار دادم با درع سپندیار زادم
در خط نظامی ار نهی گام بینی عدد هزار و یک نام
والیاس کالف بری ز لامش هم با نود و نه است نامش
زینگونه هزار و یک حصارم با صد کم یک سلیح دارم
هم فارغم از کشیدن رنج هم ایمنم از بریدن گنج
گنجی که چنین حصار دارد نقاب در او چکار دارد؟
اینست که گنج نیست بی مار هرجا که رطب بوَد, بوَد خار
هر ناموری که این جهان داشت بدنام کنی ز همرهان داشت
یوسف که ز ماه عِقد می بست از حقد برادران نمی رست
عیسی که دَمَش نداشت دودی می بُرد جفای هر جَهودی
احمد که سرآمد عرب بود هم خسته خار بولهب بود
دیری ست که تا جهان چنین است پی نیش مگس کم انگبین است
تا من منم از طریق زوری نازرد زمن جناح موری
دری به خوشاب نشستم شوریدن کار کس نجستم
زآنجا که نه من حریف خویم در حق سگی بدی نگویم
بر فسق سگی که شیریم داد (لاعیب له) دلیریم داد
دانم که غضب نهفته بهتر وین گفته که شد نگفته بهتر
لیکن به حساب کاردانی بی غیرتی است بی زبانی
آن کس که ز شهر آشنائیست داند که متاع ما کجائیست
وانکو به کژی من کشد دست خصمش نه منم که جز منی هست
خاموش دلا ز هرزه گوئی می خور جگری به تازه روئی
چون گل به رحیل کوس می زن بر دست کشنده بوس می زن
نان خورد ز خون خویش می دار سر نیست کلاه پیش می دار
آزار کشی کن و میازار کازرده تو به که خلق بازار
نظامی (2017/02/17-18:00)



اندیشه پاک
گیرم که نبینی رخ آن دختر چینی از جنبش او جنبش این پرده نبینی
از تابش آن مه که در افلاک نهان است صد ماه بدیدی تو در اجزای زمینی *
ای برگ پریشان شده در باد مخالف گر باد نبینی تو نبینی که چنینی **
می‌جنب تو بر خویش و همی‌خور تو از این خون کاندر شکم چرخ یکی طفل جنینی #
در چرخ دلت ناگه یک درد درآید سر برزنی از چرخ بدانی که نه اینی ##
تا ماه نهم صبر کن ای دل تو در این خون آن مه تویی ای شاه که شمس الحق و دینی

* قبلا هم بیان شد که در سخن عرفا نامهای بسیاری برای خطاب آن یگانه یار و دوست عالم است که مولانا با اشاره به داستان دختر پادشاه چین بعد از اینکه او را دختر چینی پنهان در پرده عالم معرفی میکند مجدد برای تاکید بیشتر او را ماه پنهان در افلاک می نامد تا تفاوت این یار را با یار مد نظر در ذهن خامان مشخص کند
این تاکید برای این است که همانطور که در این شعر اشاره به طفل شده عرفا در اوج معرفت تفاوت خام و پخته ، را مشابه رابطه شاگرد و استاد نمیدانند، بلکه با ارفاق به خام میتوان آنرا مشابه طفل و پیر دانست برای همین پیر برای جوان آرزو میکند که انشاالله پیر شوی چون شاگرد فهمیده چیزهایی نمیداند و به استاد مراجعه میکند تا یاد بگیرد ولی طفل اصلا نمیداند چه ها هست که او حتی تصورش هم ندارد در حالی که پیر خِرد آنها را قبلا آزموده و تازه به مرزی رسیده که حتی نمیتواند به هیچ خامی توضیح دهد برای همین تنها آرزو میکند که پیر شوی، باشد که بدانی....
بدانی که مهمترین مسائلی که اشک طفل را در می آورد در نظر پیر، گریه برای اسباب بازیست
** بدانی که تو همچون برگی لرزان در برابر بادهای مخالف روزگاری که بی یاری آن یار ماه رو از لرزش و ترس و اضطراب هرگز خارج نمی شود
بدانی که هر زیبایی ماه گونه ای و ماه رویی که در اجزای زمین دیده ای نشان از وجود تابش آن مه نهان در افلاک است و بی نور او انعکاسی در عالم پدید نمی آمد که ماه رخی پدید آید و دیده شود
# بدانی که باید بجنبی و تلاش کنی و به قیمت خون دل و دیده از مسیر رضایت آن ماه و آن یار خارج نگردیم باشد که به یاری ما بیاید که ما طفلی نیازمند در چرخش روزگاریم
## بدانیم که اگر او یاری کند این دردی که ناگهان در دل ما می افتد و درددل ما در این روزگار است در اصل نشان این است که ما باردار شدیم به معرفتی که آن پیر عالم برای ما خواسته و باید چون مادران (نه ماه) در درد صبر کنیم تا زمان زایمان آن نوری که در دل ما ایجاد شده که یاری او خواهد رسید
در تاریک ترین لحظه روزگار و تاریخ همواره نور رحمت او تابیده فقط انسان باید درد بارداری را با صبر تحمل کند تا بداند ما هم چون از آن ماهیم پس ما هم ماهیم نه بلکه هرچه از آن شاه جهان بیشتر بدانیم بیشتر شبیه او خواهیم شد چراکه در اوج آشنایی و دوستی، دوستان یکی می شوند
{البته تاکید باید کرد که منظور از پیر ، پیر خِرد است
پیر، پیرِ عقل باشد ای پسر، نه سپیدی موی اندر ریش و سر (مولانا)
که حتی افراد مسن و ظاهرا پیری هستند که خام و طفل مانده اند و حتی متاسفانه تا آخر عمر با غم گذشته و ترس از آینده زندگی میکنند و به خیال خام خود فکر میکنند که خوشبخت هم شده اند در حالی که حتی نمیدانند خوشبختی چیست
چشمی که جمال تو ندیدست چه دیدست، افسوس بر اینان که به غفلت گذرانند (سعدی)}
644642مشاهده متن کاملمولانا (2018/07/04-04:00)


400
زیبایی ، حقیقت ، خوبی
سازمان محک - موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان زیبایی ، حقیقت ، خوبی