فرهنگ (هنر ، شعر ، ادبیات و ...) همه برای ترویج زیبایی ، دانایی و خوبی هستند

زیبایی و دانایی هر دو خوب هستند و خوب بودن برای همه ممکن است. خوب و شاد باشید

صفحه اصلی >> Cultural Part - بخش فرهنگي >> حافظ شیرازی - صفحه 117


به جان پیر خرابات و حق صحبت او


حافظ شیرازی - صفحه 107
به جان پیر خرابات و حق صحبت او که نیست در سر من جز هوای خدمت او *
بهشت اگر چه نه جای گناهکاران است بیار باده که مستظهرم به همت او **
چراغ صاعقه آن سحاب روشن باد که زد به خرمن ما آتش محبت او
بر آستانه میخانه گر سری بینی مزن به پای که معلوم نیست نیت او
بیا که دوش به مستی سروش عالم غیب نوید داد که عام است فیض رحمت او #
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست که نیست معصیت و زهد بی مشیت او ##
نمی‌کند دل من میل زهد و توبه ولی به نام خواجه بکوشیم و فر دولت او ###
مدام خرقه حافظ به باده در گرو است مگر ز خاک خرابات بود فطرت او

* سخن حافظ حقیقی قرآن حقیقتا باید اینچنین جاودانه و پر رمز و راز باشد و همانگونه است که از او انتظار میرود اگر کسی اهل دل و معرفت باشد میتواند پرده اسرار از روی واژگان کنار بزند و عروس پنهان در پس اشعار شاعران الهی را ببیند ولی اگر نباشد فقط از لباس شعر که بر روی او کشیده شده بهره می برد که آن هم البته ذوق میخواهد و دیوصفتان صدای سخن عشق را از زبان فرشته شعر حافظان نمی شنوند
عروس حضرت قرآن نقاب آن گه براندازد، که دارالملک ایمان را مجرد بیند از غوغا (سنایی)
هیچ عارفی سخنش را شایسته آن وجود یگانه ندانسته و انتظار آن هم نیست که با این کلمات حقیر بتوان پرده از روی آن یگانه کنار زد چراکه او خود زنده ی جاوید است و خود را به هرکسی نشان نمیدهد ولی از سر انجام وظیفه و هوای خدمت او هر کس به حد توان تلاش و کوشش کرده ولی این استثنای عالم هنر، حافظ که به قول خودش شعر او در بهشت همچون گلهای نسرین در حضور حضرت آدم بوده، سخنش از محدوده زمان و مکان خارج است و حتی گاه هیچ جای توضیحی برای شعر خود نگذاشته
شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خُلد، دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود
اولا معنی حقیقی بعضی کلمات را حتی به فارسی هم نمیشود توضیح داد مثلا این قسمی که حافظ خورده دقیقا مشابه قسم های قرآن قابل بیان نیست و معلوم است که ریشه در کجا دارد. چگونه میتوان توضیح داد ارزش حق صحبت دوست چقدر است وای به قسم به جانش. نخست همانطور که قبلا گفته شد عرفا نام معشوق را از سر غیرت تا میشود در سخن خود نمی آورند و او را به نامهای مختلف خطاب می کنند زیرا همانطور که خداوند در قرآن گفته او نامهای بسیار دارد و هر کس هرچه بیشتر او را بشناسد بیشتر با او صمیمی شده و او را دوستانه تر خطاب می کند و به علت همین صمیمیت نسبت به دیگران، نامهای بیشتری از او را می دانند
پیرخرابات، خواجه، ترک شیرازی (زیبای شیرازی) ، مغبچه و ... نامهای دیگری هستند که حافظ به ضرورت صفتی از خداوند برای او برگزیده مثلا پیرخرابات صفت حکمت و عقل و دانش و فرزانگی ... خدا را بیان می کند خواجه صفت ثروت و دولت و شاهی ... خدا بر مُلک و ملکوت را بیان می کند و الی آخر که برخی همانطور که گفته شد اصلا قابل توضیح نیستند و اگر هم باشند عرفا اسراری از حق میدانند که با نامحرمان در میان نمیگذارند
ما را به تو سِریست که کس محرم آن نیست، گر سَر برود سِر تو با کس نگشاییم (مولانا)
همانطور که مولانا گفته هیچ کس محرم نیست چون هر کس برای خودش کسی است ولی اگر می خواهد محرم شود باید از کسی بودن بگذرد و نی و نیست شود که قبلا بیان شده
و اگر کسی انکار کند که نه منظور حافظ چیز دیگری بوده باید به او همان پاسخی را داد که خود عرفا و بزرگان می دادند که شما بر دین خود ما هم بر دین خود (سوره کافرون) چراکه اکثر بزرگان مثل پیامبران فقط یادآوری میکردند به قول حافظ
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی، تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی
پیامبر (ص) از نوادری بوده که حاضر بوده برای هدایت جان خود را بدهد (کهف آیه 6) ولی اکثر بزرگان با کودکان بحث نمیکردند (بحث برای حقایق شناس است) بلکه با آنها بازی میکردند و قانون بازی با کودکان این است که به آنها ببازی تا دلخوش باشند که اگر خدا بخواهد و صادق باشند در مدرسه دنیا و روزگار، آموزگاری هست که خود بهتر میداند چه کسی چه زمان به کلاس بالاتر برود که او از پدر سختگیرتر و از مادر دلسوزتر است که اصل صفت پدر و مادری در اوست، وقتی خود حافظ گفته سخن در پرده می‌گویم یعنی سخن من به رمز است و آنگاه کس دیگری میگوید نه منظور حافظ همان معنی ظاهری است خب دگر چه جای توضیحی برای او هست که مشخص است ظاهرا حق با اوست ...
فقط ای کاش آنها که انکار میکنند یار مد نظر حافظ همان خداست توضیح دهند که این چه یاری است که حافظ در همین شعر میگوید همت و رحمت و مشیت و دولت و ... همه از اوست و حقیقتا این یار هرکه هست چقدر دامنه اختیارات و کمالاتش شبیه به خداست
اما امان از این قسم حق صحبت او که ضمن اینکه معنی آن در بیان نمی آید حتی اجازه نمیدهد به بخشهای دیگر این شعر آسمانی حتی اشاره ای گذرا شود فقط برای بیان عظمت این قسم، شرح مختصری بیان می شود باشد که مفید باشد
اولا عرفا مخصوصا حافظ با تکیه بر آیات قرآن می دانند که بی دلیل نباید قسم خورد که خداوند از قسمها سوال و بازخواست میکند
تو نبايد پيروى کنى از کسى که بسيار قسم میخورد، که کم خرد و کوته انديش است (آیه 11 قلم)
خدا را دستاويز سوگندهاى خود قرار ندهيد، که نيکى نکنيد و تقوا را پيشه خود نسازيد (آیه 224 بقره)
پس اگر عارفی قسم میخورد حتما مهم است و حتما جان خود را بابت قسمش میدهد مثل حلاج که عارفی بی مانند بود اما ثانیا قسم عارف با قسم عامی فرق دارد چون عارف معنی و مسئولیت و قدرت کلمات را میداند و عارف به ندرت حتی از کلمات تکراری استفاده می کند مگر لازم باشد
(در این میانه باید ذکر شود عارفترین عارفان عالم وقتی در قرآن 114 بار خود را بخشنده و مهربان توصیف کرده اگر آدم عاقل باشد باید روی این بیاندیشد که همین مهربانی از واژگانی است که نمیتوان به حقیقت معنی کرد چه کسی میتواند بگوید خداوند چقدر مهربان است؟! و اگر عاقل تر باشد باید عاقلی رها کند و عاشق آن مهربان شود و اگر جان به آن مهربان دهیم رواست هرچند از سر مهربانی نمیگیرد که او از جان خود در ما دمیده و جان بخشیده حتی به استناد قرآن مرگ جان دادن نیست بلکه جان از تن جدا شدن است و مرگ مارا نمیخورد ما مرگ را میچشیم و میخوریم (آیه 57 عنکبوت). مرگ هم کلمه و تجربه ای است که تکرارش جایز نیست)
ثالثا عارفی مثل حافظ که باز از حفظ قرآن میداند عالم همه محضر خداست و هیچ برگی از درختی نمی افتد مگر آنکه او میداند (انعام آیه 59) پس عارف می داند حرفی که او میزند در محضر خداست پس حرفش سند است و حرفش قول است و قول همان قسم است و بنابر این صحبت با یار و در محضر یار همان قول و قرار و عهد با اوست و در اصل قسم به صحبت همان قسم بر قسم است که حافظ به حق همین صحبت و عهد قسم میخورد که صحبتی که با تو کردم عهدی بود که با تو بستم و از آن مهمتر صحبتی که تو با ما کردی و عهدی که تو با ما بستی. که تو گفتی خدای مهربان مایی شاید ما خلف وعهده کنیم ولی قسم که تو خلف وعهده نخواهی کرد
وعدۀ خدا حقّ و تردید ناپذیر است (آیه 55 یونس)
این همان است که حافظ میگوید اگر از لب تو بشنوم که تو در امانی آنگاه صد ملک سلیمان کمتر از آن است که به چشم من بیاید که صد انگشتر سلیمان هم از این وعهده خوبی از لب تو کمتر است
از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار، صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد
اما کدام عهد؟! همانطور که قبلا گفته شد عهد ازل و سابقه لطف خداوند که از ارکان شعر حافظ است و دیگر از بیان علت آوردن واژه حق در این قسم و باقی مطالب این شعر پرهیز می شود که درجاهای دیگر بیان شده و یا اگر خدا بخواهد بیان می شود
حافظ شیرازی (2018/04/05-04:30)



اندیشه پاک
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود **
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ از یمن دعای شب و ورد سحری بود *

* در مورد وقت و بویژه وقت سحر در بیان عارفان و مخصوصا حافظ سخن بسیار است که بجز معنی ظاهری که به زمانی در شبانه روز اشاره دارد معنی دیگری دارد که از جمله مهمترین تعاریف در معرفت است
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند، واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی، آن شب قدر که این تازه براتم دادند
تمام عرفا درباره سحرخیزی سخن بسیار گفتند که مهترین خاصیت سحرخیزی این است که انسان برای دلیلی مهم خواب شیرین صبحگاه را بر خود حرام میکند و به عشق کاری یا چیزی یا کسی شروع به فعالیتی میکند
حافظ بهتر از هر کسی در عصر خود میدانسته که خداوند در آیه 78 اسرا میفرماید قرآن (نماز) صبح را به جای آر که آن به حقيقت مشهود است و با توجه به این موضوع حتی سحرخیزی ظاهری هم میتواند زندگی ما را دگرگون کند، یعنی اگر ما برای عشق به هر خوبی (که خوبی همان خداست) سحرگاه برخیزیم و برای خوبی و خدا کار مثبتی کنیم این معنی ظاهر و باطن زندگی ما را دگرگون می کند چراکه مگر میشود کسی صادقانه در جهت خوبی حرکت کند و به خوبی نرسد و خودش خوب نگردد؟!
** اما بعد از گذر از معنی ظاهری سحرخیزی حقیقی، بیداری از خواب شیرین غفلت است در شب تار این عالم برای خوبی و خدا و البته عرفا هر زمانی را وقت نمی نامند و این وقت فقط محدود به صبح و سحرگاه ظاهری هم نیست، در حقیقت وقت هر زمانی است که حضور حضرت دوست بر قلب و روح ما حاکم می شود و وجود او را در آن دم بر کار و عمل خود شاهد میبینیم و حضورش را احساس میکنیم طوری که دل ما را از عالم خاکی می رهاند و ما متوجه عالم معنا میشویم، این زمانها را وقت گویند و عرفا زمان و عمر غیر از برای دوست را وقت نمی نامند و آنرا هدر شده و بی حاصل و باطل می دانند
همانگونه که همه زمانها بر پیامبر وحی نمیشد و گفته خودش، فقط وقتهای خاصی دل او به عالم معنا وصل میشد و قرآن بر او نازل میگشت که یکی از مهمترین این اوقات شب قدر بود که قرآن و همه حقیقت آن در این شب بر دل او نشست و درک این حقیقت او را به معراج برد
وقت سحر هم بجز معنی ظاهری معنی دیگری دارد که آن وقت دل ما متوجه حق شده و در تاریک ترین لحظه شب روزگار این عالم به ما نوید میرسد که خوش باشیم چراکه اندکی بعد روشنایی و نور روز حقیقت و مهر خدا در زندگی ما خواهد تابید که البته این خبر خوش به قول حافظ گنج سعادت است و مستی و شادی حقیقی دارد و ما در هر شبی از زندگی خود به این معنی برسیم آن شب قدری در زندگی ما است و لحظه گذر از شب و تاریکی جهل به روز و نور آگاهی آن وقت، سحر است
اين چه حرف است که در عالم بالاست بهشت؟، هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت (صائب تبریزی)
خداوند میفرماید شب قدر بهتر از هزار ماه است و سلام و تهنيت (و مهر و رحمت خداوند) است تا صبحگاه
حتی به لحاظ ظاهری هم شب قدر بخاطر گردش سال قمری در سال شمسی شب ثابتی از سال نیست و حتی شب ثابتی از ماه رمضان هم نیست چون خداوند نمیخواهد که آن شب ظاهری نوعی بت زمانی شود چراکه انسان ظاهربین است و به راحتی فریب ظاهر را میخورد و ممکن است تصور کند خدا فقط شب خاصی از سال یا مکان خاصی از دنیا منتظر شنیدن سخن ماست درحالی که خودش میفرماید از رگ گردن به ما نزدیکتر است و اول و آخر و ظاهر و باطن است این یعنی هر وقت ما حاضر باشیم خدا از قبل حاضر است

کی رفته‌ای زدل که تمنا کنم تو را،کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم تو را
غیبت نکرده‌ای که شوم طالب حضور، پنهان نگشته‌ای که هویدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدی که من، با صد هزار دیده تماشا کنم تو را (فروغی بسطامی)

شب قدر در ماه رمضان است چراکه در این ماه اگر انسان با روح و جان و دل، روزه حقیقی بگیرد و دل آسمانی را از آلودگی های تن خاکی پاک کند در نتیجه تعلقش نسبت به دنیا کمتر شده و بیشتر میتواند چنین معنی از شب قدر را در دل خود درک کند ولی هر شبی و هر سحری که انسان قدر فرصت عمر را بداند و در آن از شب تار جهل گذر کند و به نور آگاهی برسد آن شب قدر اوست
برای رسیدن به شب قدر زندگی خود باید به حق روزه بود و نه به ظاهر که همانطور که قبلا گفته شد روزه حقیقی با دل است نه با شکم، کسی که از خوردن حلال به امر حق بپرهیزد (روزه بگیرد) بوقتش هرگز حق خوری نخواهد کرد، نه حق مظلوم را میخورد نه به ناحق از ظالم دفاع میکند و ... در نبرد روزانه حق و باطل اراده دفاع از حق را خواهد داشت حتی به قیمت پرهیز از مال و جان حلال خویش (در غیر این صورت روزه اش حقیقی و به دل نبوده)، خلاصه تعریف روزه حقیقی و حق مداری از زبان حافظ می شود
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم، جامهٔ کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
639637مشاهده متن کاملحافظ شیرازی (2018/05/23-04:30)


621
زیبایی ، حقیقت ، خوبی
سازمان محک - موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان زیبایی ، حقیقت ، خوبی