فرهنگ (هنر ، شعر ، ادبیات و ...) همه برای ترویج زیبایی ، دانایی و خوبی هستند

زیبایی و دانایی هر دو خوب هستند و خوب بودن برای همه ممکن است. خوب و شاد باشید

صفحه اصلی >> Cultural Part - بخش فرهنگي >> حافظ شیرازی - صفحه 91


الا ای آهوی وحشی کجایی


حافظ شیرازی - صفحه 90
الا ای آهوی وحشی کجایی مرا با توست چندین آشنایی
دو تنها و دو سرگردان دو بیکس دد و دامت کمین از پیش و از پس
بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم
که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش
که خواهد شد بگویید ای رفیقان رفیق بیکسان یار غریبان
مگر خضر مبارک پی درآید ز یمن همتش کاری گشاید
مگر وقت وفا پروردن آمد که فالم لا تذرنی فرداً آمد *
چنینم هست یاد از پیر دانا فراموشم نشد، هرگز همانا
که روزی رهروی در سرزمینی به لطفش گفت رندی ره‌نشینی
که ای سالک چه در انبانه داری بیا دامی بنه گر دانه داری
جوابش داد گفتا دام دارم ولی سیمرغ می‌باید شکارم
بگفتا چون به دست آری نشانش که از ما بی‌نشان است آشیانش
چو آن سرو روان شد کاروانی چو شاخ سرو می‌کن دیده‌بانی
مده جام می و پای گل از دست ولی غافل مباش از دهر سرمست
لب سر چشمه‌ای و طرف جویی نم اشکی و با خود گفت و گویی
نیاز من چه وزن آرد بدین ساز که خورشید غنی شد کیسه پرداز
به یاد رفتگان و دوستداران موافق گرد با ابر بهاران
چنان بیرحم زد تیغ جدایی که گویی خود نبوده‌ست آشنایی
چو نالان آمدت آب روان پیش مدد بخشش از آب دیده‌ی خویش
نکرد آن همدم دیرین مدارا مسلمانان مسلمانان خدا را
مگر خضر مبارک‌پی تواند که این تنها بدان تنها رساند
تو گوهر بین و از خر مهره بگذر ز طرزی کن نگردد شهره بگذر
چو من ماهی کلک آرم به تحریر تو از نون والقلم می‌پرس تفسیر **
روان را با خرد درهم سرشتم وز آن تخمی که حاصل بود کشتم
فرحبخشی در این ترکیب پیداست که نغز شعر و مغز جان اجزاست
بیا وز نکهت این طیب امید مشام جان معطر ساز جاوید
که این نافه ز چین جیب حور است نه آن آهو که از مردم نفور است
رفیقان قدر یکدیگر بدانید چو معلوم است شرح از بر مخوانید
مقالات نصیحت گو همین است که سنگ‌انداز هجران در کمین است
* اشاره به دعای مستجاب شده زکریا دارد که در آیه 89 سوره انبیا خطاب به خدا می فرماید: بار الها، مرا يک تن و تنها وامگذار، که تو بهترين وارث اهل عالم هستي. که در ادامه خدا او را به تولد یحیی نوید می دهد
سوال اینجاست که چرا حافظ در این شعر عاشقانه اشاره مستقیم به این آیه می کند؟! و آیا معنای دعای زکریا و اجابت آن همان تولد یحیی است و یا حافظ نگاه دیگری به این آیه را آشکار می کند؟
پاسخ این است که انسان ها همه از دید خود با شناخت و معرفت خود به جهان و پیرامون آن نگاه می کنند
به قول شیخ بهایی: از کوزه همان برون تراود که در اوست
به قول مولانا: هر کسی از ظَنِ خود شد یارِ من
برداشت عموم از این آیه این است که زکریا از خدا تقاضای وارث و فرزند نموده که خدا هم او را به یحیی بشارت داده که با توجه به لایه لایه بودن قرآن در لایه بیرونی برداشت صحیحی می تواند باشد ولی برداشت حافظ که به حقیقت حافظ قرآن است چیز دیگریست
وقتی زکریا خطاب به خدا می فرماید خدایا تو بهترین وارثانی پس اگر زکریا طلب وارثی دارد بهترین وارثان که همان خود خداست را طلب دارد و وقتی حافظ می گوید وقت وفا پروردن آمدتولد یحیی را دعای زکریا نمی داند بلکه نشانه برآورده شدن دعای او می داند که دعای زکریا طلب وفا از خداست
وقتی سعدی می گوید جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنایی که از خدا بجز خدا را نمی خواهم ما چطور پی نمی بریم که زکریا جز خدا را از خدا نمی خواسته
و این به نگاه ما نسبت به خدا بر می گردد که اغلب آن وجود نازنین را به چشم مسول برآورده کردن حاجات می بینیم و معمولا مابین این جاجت تا حاجت بعدی با او کاری نداریم و چیزی که برای خود نمی پسندیم برای خدا می پسندیم و آن این است که:
چه کسی دوست دارد اطرافیانش فقط وقت گرفتاری یاد او کنند و به وقت خوشی هیچ سراغی از وی نگیرند؟! و حتی بدتر خوشی ها را با غیر بخواهند و گرفتاری ها را با وی؟ برای همین مولانا می گوید اندیشه ی عیش بی حضورش ، ترسم که به او رسد نخواهم
و چقدر ما غافلیم که اگر خدا قادر است همه حاجات را برآورده کند پس چرا ما خود او را نخواهیم که با او به همه خواسته های خود رسیده ایم، البته از این نکته هم نباید غافل باشیم و باز چیزی را که برای خود نمی پسندیم برای خدا هم نپسندیم
چون هیچ کس نمی پسندد که اطرافیانش او را برای وجود خودش نخواهند بلکه فقط برای منافع او را بخواهند. پس ما اینرا هم نباید برای خدا بخواهیم و باید بدانیم که او از درون ما آگاه است و نمی شود او را با کلمات زیبا فریب داد. باید حقیقتا از درون او را بخواهیم تا او هم ما را بخواهد و به ما بگوید: "براستی اول من تو را خواستم بعد تو مرا خواستی" و ما را به یحیی و زندگی تا ابد با خودش بشارت دهد
** اشاره به آیه 1 سوره قلم دارد که خداوند به قلم و آنچه با قلم می نگارند سوگند خورده
که توجه شما را به مطالعه اصل سوره جلب می کنم چون زبان قادر به بیان عظمت این آیه نیست که قلم و آنچه با آن می نویسند چه میزان اهمیت دارد که خدای با آن عظمت به آن قسم خورده و ما غافلیم که باید مراقب سوگند خداوند باشیم و هر لغو و باطلی را با قلم ننویسیم که در زندگی بشر تاثیر دارد و خوانندگان باید بدانند که هر دست نوشته ای از هر خامی شامل این سوگند نمی شود و باید مراقب باشند که جز با سخن جاودانگان و بزرگان خو نگیرند
مثلا با همه احترام به علم روانشناسی با همه شاخ و برگهایش که اکنون وظیفه مشاوره و راهنمایی افراد در زندگی امروزه را بر عهده گرفته ، باید بپذیریم که علم روانشناسی در برابر معارف و حکمت هزاران سال فرهنگ جهانی مثل کودکی است که هنوز مشغول آزمون و خطاست و ما نمی توانیم سرنوشت خود را به آزمون و خطای کسانی بسپاریم که صرفا برای کسب درآمد وارد این رشته شده اند
کسی می تواند راهنمای زندگی شما باشد که مثل سعدی عاشق شما باشد
عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست نه اینکه شما را به چشم مشتری ببیند و به قول فردوسی باید همیشه خرد ما را رهبری کند و خرد حکم می کند هر سخنی را با فرهنگ جهانی تطبیق دهیم و اگر مورد تایید بود بپذیریم و اگر نبود به دیده شک با آن برخورد کنیم. که حافظ هم می گوید روان را با خرد درهم سرشتم مثلا اگر یک ظاهرا فیلسوفی در گوشه ای از جهان بگوید "هدف وسیله را توجیه می کند" و ما کورکورانه آنرا بپذیریم قطعا به مسیر نابودی خواهیم رفت، در حالی که فرهنگ جهانی به ما می گوید ما "فقط باید از طریق راه درست به خواسته های بر حق خود برسیم".
این یعنی اولا اگر خواسته ناحقی داریم باید از آن بگذریم، ثانیا اگر خواسته حقی داریم باید راه خداپسندانه ای برای رسیدن به آن پیش بگیریم وگرنه خلاف قوانین حاکم بر عالم عمل کرده ایم و قطعا قوانین علیه ما عمل خواهند کرد
حافظ در این شعر دو بار نام حضرت خضر را می آورد که با حضور او مشکلات حل می شود و خضر در قرآن نماد حکمت و دانش و معرفت است و موسی نماد عقل خام است اشاره به این دارد که عقل بدون معرفت ما را به سعادت هدایت نمی کند ولی اگر عقل به حکمت برسد مثل تمامی حکیمان نه تنها خود به سعادت می رسد بلکه دیگران هم مثل خضر به سعادت راهنمایی می کند
حافظ شیرازی (2017/07/31-03:00)



اندیشه پاک
با ما منشین اگر نه بدنام شوی
ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم با ما منشین اگر نه بدنام شوی (حافظ)

عیب می جمله چو گفتی، هنرش نیز بگو نفی حکمت مکن از بهر دلِ عامی چند (حافظ)

گر مرید راه عشقی ترک بدنامی مکن شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت (حافظ)

عشق را بنیاد بر بد نامیست هرک ازین سر سرکشد از خامیست (عطار)

بدنامی در عشق و معرفت به هم گره خورده و این نیاز به توضیح دارد چراکه عوام از صورت واژه ی بدنامی که چیز بدی است فکر می کنند خدای نکرده عرفا به بدی توصیه کرده اند، در حالی که اتفاقا منظور همین است که کسی که سالک راه عشق و حقیقت است نباید به بدنامی در نظر عوام توجه کند که:
اولا همیشه عوام هستند و از سر خامی عمل دیگران را قضاوت می کنند در حالی که قضاوت تنها به عهده خداست
ثانیا حتی در بُعد اجتماعی اگر عاشق مثلا از ترس از دست دادن غرور و یا بدنامی در عشق کوتاهی کند چیزی جز پشیمانی بدست نمی آورد ولی متاسفانه تا پشیمانی را تجربه نکند این را نمی فهمد مگر به نصایح بزرگان تاریخ از جمله همین عطار و حافظ و سعدی ... گوش کند و با مواجه با ترس خود از پشیمانی دوری کند. حالا در بعد ماورای تصور انسان در اوج معرفت باید دید کوتاهی در عشق حق چه میزان حسرت و پشیمانی به دنبال خواهد داشت (که اصلا جهنم همین است که از درون ما را می سوزاند) و برای همین عرفا تاکید می کنند از بدنامی در نظر عوام نترسید و پای در وادی عاشقی و حقیقت بگذارید اگر مرد و زن این راهید وگرنه به عاقلی و بازی خود مشغول باشید که ای عقل تو کودکی برو بازی کن (مولانا)
ثالثا ما باید تکلیف خود را مشخص کنیم که ما چند خدا داریم اگر یک خدا داریم که از دل ما آگاه است باید به او پاسخگو باشیم و هر کاری که مطابق با دلداری و پرهیز از دل آزاری است انجام دهیم که تنها خود و خدا از دل خویش آگاهیم ولی از دل پر غرض عامی و برخی از مردم آگاه نیستیم که چه غرضی در سر می پرورد که باید بین دلداری خدای باطن بین و دلداری عوام ظاهر بین یکی را انتخاب کنیم و اتفاقا اگر حقیقتا عاقل باشیم و آینده نگر باید دل صاحب دل را بدست آوریم و نه هیچ چیز دیگر و در این راه اگر تمام روزهای عمر خود را هم بدهیم مولانا نسخه آنرا تجویز کرده که
روزها گر رفت گو: رو باک نیست، تو بمان، ای آن که چون تو پاک نیست
اما چهارم و از همه مهمتر در آیه 53 سوره زمر خداوند می فرماید
"مبادا از رحمت خدا نااميد شويد، چرا که خدا همه گناهان حتى شرک را در صورتى که توبه کنيد مى آمرزد"
آن مهربانی که اینگونه حتی شرک را می بخشد آیا واقعا می شود بدنامی در نظر عوام را به رضای او ترجیح داد که کدام بدنامی بالاتر از شرک؟! و خدا را شکر که او هست این قرآن هست که حقایق را بازگو کند و تنها حافظ حقیقی قرآن این نکته ها می دانسته که در سخن خود اینگونه حقایق را بازگو کرده
اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک، از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک
خاک همین عوام هستند که حافظ شراب معرفت به آنها پیش کش کرده و آن گناه هم منظور همین بدنامی است که اگر بدور از خودخواهی و برای دیگران باشد قضاوتش باخداست و در طول تاریخ چه کسانی که در مقطعی بدنام شدند ولی گذر زمان حقایق را آشکار کرد و به خواست خدا به جاودانگان پیوستند از جمله منصور حلاج و شیخ اشراق
حتی تمامی پیامبران در ابتدای دعوت خود به نوعی از بدنامی در نظر عوام دچار شدند از تهمت دیوانگی تا دروغگویی و ... و همچنین امام حسین (ع) و امام علی (ع) هم به هنگام شهادت حکومت ظالم سعی در بدنام کردنشان داشت تا ظلم خود را توجیه کند و باید گفت تنها بدنامی و گناهی که خداوند هرگز نمی بخشد ظلم و ستم است چراکه حق الناس است و باید هشیار بود که دقیقا نقطه مقابل سخن حافظ است که می گوید "از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک" و ظلم در حقیقت نفعی است که به ظالم می رسد در عوض ستمی که به مظلوم می شود برای بررسی بیشتر به گلچینی از آیات قرآن در مورد ظلم توجه نمایید
خلاصه اینکه عوام ظاهر بین اصلا نمی دانند گناه و صواب حقیقی چیست و گاه امثال حُر عمری در گناه و به باطل زندگی می کنند و به خیال خام خود فکر هم می کنند که بر حق هستند تا لطف خدا باز شامل حال کدام حر از ما شود که در بیابان عالم حکیمی سر راهش قرار دهد تا او را به شراب معرفتی نجات دهد و تازه به حق بازگرداند
609607مشاهده متن کاملگلچین (2018/02/22-03:00)


499
زیبایی ، حقیقت ، خوبی
زیبایی ، حقیقت ، خوبی