فرهنگ (هنر ، شعر ، ادبیات و ...) همه برای ترویج زیبایی ، دانایی و خوبی هستند

زیبایی و دانایی هر دو خوب هستند و خوب بودن برای همه ممکن است. خوب و شاد باشید

صفحه اصلی >> Cultural Part - بخش فرهنگي >> سعدی شیرازی - صفحه 11


به نام خداوند جان آفرین


سعدی شیرازی - صفحه 11
به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین
خداوند بخشنده‌ی دستگیر کریم خطا بخش پوزش پذیر
عزیزی که هر کز درش سر بتافت به هر در که شد هیچ عزت نیافت
سر پادشاهان گردن فراز به درگاه او بر زمین نیاز
نه گردن کشان را بگیرد بفور نه عذرآوران را براند بجور
وگر خشم گیرد به کردار زشت چو بازآمدی ماجرا در نوشت
دو کونش یکی قطره در بحر علم گنه بیند و پرده پوشد بحلم
اگر با پدر جنگ جوید کسی پدر بی گمان خشم گیرد بسی
وگر خویش راضی نباشد ز خویش چو بیگانگانش براند ز پیش
وگر بنده چابک نیاید به کار عزیزش ندارد خداوندگار
وگر بر رفیقان نباشی شفیق بفرسنگ بگریزد از تو رفیق
وگر ترک خدمت کند لشکری شود شاه لشکرکش از وی بری
ولیکن خداوند بالا و پست به عصیان در رزق بر کس نبست
ادیم زمین، سفره‌ی عام اوست چه دشمن بر این خوان یغما، چه دوست
وگر بر جفا پیشه بشتافتی که از دست قهرش امان یافتی؟
بری، ذاتش از تهمت ضد و جنس غنی، ملکش از طاعت جن و انس
پرستار امرش همه چیز و کس بنی آدم و مرغ و مور و مگس
چنان پهن‌خوان کرم گسترد که سیمرغ در قاف قسمت خورد
مر او را رسد کبریا و منی که ملکش قدیم است و ذاتش غنی
یکی را به سر برنهد تاج بخت یکی را به خاک اندر آرد ز تخت
کلاه سعادت یکی بر سرش گلیم شقاوت یکی در برش
گلستان کند آتشی بر خلیل گروهی بر آتش برد ز آب نیل
گر آن است، منشور احسان اوست وراین است، توقیع فرمان اوست
پس پرده بیند عملهای بد همو پرده پوشد به آلای خود
بتهدید اگر برکشد تیغ حکم بمانند کروبیان صم و بکم
وگر در دهد یک صلای کرم عزازیل گوید نصیبی برم
به درگاه لطف و بزرگیش بر بزرگان نهاده بزرگی ز سر
فروماندگان را به رحمت قریب تضرع کنان را به دعوت مجیب
بر احوال نابوده، علمش بصیر بر اسرار ناگفته، لطفش خبیر
به قدرت، نگهدار بالا و شیب خداوند دیوان روز حسیب
نه مستغنی از طاعتش پشت کس نه بر حرف او جای انگشت کس
قدیمی نکوکار نیکی پسند به کلک قضا در رحم نقش بند
ز مشرق به مغرب مه و آفتاب روان کرد و گسترد گیتی بر آب
زمین از تب لرزه آمد ستوه فرو کوفت بر دامنش میخ کوه
دهد نطفه را صورتی چون پری که کرده‌ست بر آب صورتگری؟
نهد لعل و فیروزه در صلب سنگ گل لعل در شاخ پیروزه رنگ
ز ابر افگند قطره‌ای سوی یم ز صلب اوفتد نطفه‌ای در شکم
از آن قطره لولوی لالا کند وز این، صورتی سرو بالا کند
بر او علم یک ذره پوشیده نیست که پیدا و پنهان به نزدش یکیست
مهیا کن روزی مار و مور وگر چند بی‌دست و پایند و زور
به امرش وجود از عدم نقش بست که داند جز او کردن از نیست، هست؟
دگر ره به کتم عدم در برد وزان جا به صحرای محشر برد
جهان متفق بر الهیتش فرومانده از کنه ماهیتش
بشر ماورای جلالش نیافت بصر منتهای جمالش نیافت
نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم نه در ذیل وصفش رسد دست فهم
در این ورطه کشتی فروشد هزار که پیدا نشد تخته‌ای بر کنار
چه شبها نشستم در این سیر، گم که دهشت گرفت آستینم که قم
محیط است علم ملک بر بسیط قیاس تو بر وی نگردد محیط
نه ادراک در کنه ذاتش رسد نه فکرت به غور صفاتش رسد
توان در بلاغت به سحبان رسید نه در کنه بی چون سبحان رسید
که خاصان در این ره فرس رانده‌اند به لااحصی از تگ فرومانده‌اند
نه هر جای مرکب توان تاختن که جاها سپر باید انداختن
وگر سالکی محرم راز گشت ببندند بر وی در بازگشت
کسی را در این بزم ساغر دهند که داروی بیهوشیش در دهند
یکی باز را دیده بردوخته‌ست یکی دیده‌ها باز و پر سوخته‌ست
کسی ره سوی گنج قارون نبرد وگر برد، ره باز بیرون نبرد
بمردم در این موج دریای خون کز او کس نبرده‌ست کشتی برون
اگر طالبی کاین زمین طی کنی نخست اسب باز آمدن پی کنی
تأمل در آیینه‌ی دل کنی صفائی بتدریج حاصل کنی
مگر بویی از عشق مستت کند طلبکار عهد الستت کند
به پای طلب ره بدان جا بری وزان جا به بال محبت پری
بدرد یقین پرده‌های خیال نماند سراپرده الا جلال
دگر مرکب عقل را پویه نیست عنانش بگیرد تحیر که بیست
در این بحر جز مرد داعی نرفت گم آن شد که دنبال راعی نرفت
کسانی کز این راه برگشته‌اند برفتند بسیار و سرگشته‌اند
خلاف پیمبر کسی ره گزید که هرگز به منزل نخواهد رسید
محال است سعدی که راه صفا توان رفت جز بر پی مصطفی
گلچین اشعار با موضوع عظمت دل
سعدی شیرازی (2016/06/15-23:30)



اندیشه پاک
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دایم گل این بستان شاداب نمی‌ماند دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی *
ای درد توام درمان در بستر ناکامی و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی **
زین دایره مینا خونین جگرم می ده تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی ***
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی
* هرگوشه ای از باغ این شعر، گوشه چشمی از آن شاهد هرجایی است و کیست که چشم دیدار آن شاه خوبان را داشته باشد تا او را در بنای جاوید شعر حافظ ببیند.
افسوس حافظ از این است که ما آن چشم دل و آن درک نداریم که بدانیم تنها آن یگانه است که رخساره به کسی ننموده و بر همه شاهد است و هرجایی حضور دارد که حافظ از شدت صمیمیت با او می تواند اورا شاهد هرجایی خطاب کند و به خواست او دلنشین هم گردد که تنها او از دل بی غرض حافظ خبر داشته و براستی یا رب به چه کسی از تو می توان گفت؟!
چشمها او را نمي بينند، ولي او همه چشمها را ميبيند (آیه 103 سوره انعام)
او که درمان درد و مونس تنهایی حافظ بوده. او که حافظ تسلیم فرمان او بوده. او که دل حافظ بی او به جان می آمده و به قول مولانا
بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی شود، داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود
** به خاطر آن یگانه محبوب عالم بوده که حافظ از شدت رندی و زیرکی متوجه شده در عالم رندی و تیز هوشی باید هر طور شده از راه شیطان پرهیز کرد که همان راه خودبینی و خودرایی است که گناه شیطان همین غرور و خودخواهی بود که او را از راه خدا دور کرد که اغلب راه خودخواهی در مسیر عکس راه خداخواهی است مگر آنکه در راه خدا چنان نیست و محو شویم که در عدم وجود انانیت ما راه بنده همان راه خداپسندانه شود
*** برای همین حافظ گاه از خدا طلب می کرده که خدایا این دلم را خونین کن تا از غیر تو خالی شود تا از خودبینی خارج شوم تا در دایره عالم برای حل هر مشکلی جز از شراب حضور تو هیچ مستی دیگری را طلب نکنم
در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند ، گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را
572570مشاهده متن کاملحافظ شیرازی (2017/12/14-03:00)


278
زیبایی ، حقیقت ، خوبی
سازمان محک - موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان زیبایی ، حقیقت ، خوبی