فرهنگ (هنر ، شعر ، ادبیات و ...) همه برای ترویج زیبایی ، دانایی و خوبی هستند

زیبایی و دانایی هر دو خوب هستند و خوب بودن برای همه ممکن است. خوب و شاد باشید

صفحه اصلی >> Cultural Part - بخش فرهنگي >> سعدی شیرازی - صفحه 16


کسی گفت پروانه را کای حقیر


سعدی شیرازی - صفحه 16
کسی گفت پروانه را کای حقیر برو دوستی در خور خویش گیر
رهی رو که بینی طریق رحا تو و مهر شمع از کجا تا کجا؟
سمندر نه ای گرد آتش مگرد که مردانگی باید آنگه نبرد
ز خورشید پنهان شود موش کور که جهل است با آهنین پنجه روز
کسی را که دانی که خصم تو اوست نه از عقل باشد گرفتن به دوست
تو را کس نگوید نکو می کنی که جان در سر کار او می کنی
گدایی که از پادشه خواست دخت قفا خورد و سودای بیهوده پخت
کجا در حساب آرد او چون تو دوست که روی ملوک و سلاطین در اوست؟
مپندار کو در چنان مجلسی مدارا کند با چو تو مفلسی
وگر با همه خلق نرمی کند تو بیچاره ای با تو گرمی کند
نگه کن که پروانه سوزناک چه گفت، ای عجب گر بسوزم چه باک؟
مرا چون خلیل آتشی در دل است که پنداری این شعله بر من گل است
نه دل دامن دلستان می کشد که مهرش گریبان جان می کشد
نه خود را بر آتش بخود می زنم که زنجیر شوق است در گردنم
مرا همچنان دور بودم که سوخت نه این دم که آتش به من درفروخت
نه آن می کند یار در شاهدی که با او توان گفتن از زاهدی
که عیبم کند بر تولای دوست؟ که من راضیم کشته در پای دوست
مرا بر تلف حرص دانی چراست؟ چو او هست اگر من نباشم رواست
بسوزم که یار پسندیده اوست که در وی سرایت کند سوز دوست
مرا چند گویی که در خورد خویش حریفی بدست آر همدرد خویش
بدان ماند اندرز شوریده حال که گویی به کژدم گزیده منال
یکی را نصیحت مگو ای شگفت که دانی که در وی نخواهد گرفت
ز کف رفته بیچاره ای را لگام نگویند کاهسته را ای غلام
چه نغز آمد این نکته در سندباد که عشق آتش است ای پسر پند، باد
به باد آتش تیز برتر شود پلنگ از زدن کینه ورتر شود
چو نیکت بدیدم بدی می کنی که رویم فرا چون خودی می کنی
ز خود بهتری جوی و فرصت شمار که با چون خودی گم کنی روزگار
پی چون خودی خودپرستان روند به کوی خطرناک مستان روند
من اول که این کار سر داشتم دل از سر به یک بار برداشتم
سر انداز در عاشقی صادق است که بد زهره بر خویشتن عاشق است
اجل ناگهی در کمینم کشد همان به که آن نازنینم کشد
چو بی شک نبشته ست بر سر هلاک به دست دلارام خوشتر هلاک
نه روزی به بیچارگی جان دهی؟ پس آن به که در پای جانان دهی
سعدی بار دیگر برای بیان حقایقی از داستان شمع و پروانه استفاده کرده که می فرماید:
"ظاهرا عاقلی پروانه را (که اینجا نماد عاشق حقیقی است) نصیحت می کرد که از آتش عشق و آتش شمع بدور باش که تو را خواهد سوزاند و همه گونه پندی به او می داد که در آتش این عشق خواهی سوخت
که پروانه به او پاسخ می دهد: من همچون ابراهیم از درون در آتش عشق می سوزم که شعله شمع پیش آن آتش مثل گلستان است و کشش عشق جان مرا به سوختن مجبور کرده و من از سر شوق تن به آتش می دهم
و من راضی به فدا شدن در عشق دوست هستم و که وقتی او هست من اصلا نباید باشم (اشاره به وحدت وجود) که سوختن در عشق عین زیستن است و ..."
سعدی می خواهد پند بسیار مهمی دهد و داستانی با استفاده از ماجرای محاکمه حضرت ابراهیم که در آیات سوره انبیا ذکر شده می گوید که ابراهیم (ع) قبل از در آتش افتادن در آتش عشق حق در حال سوختن بود
نکته بسیار مهمی که سعدی با بهره گیری از قرآن به آن اشاره می کند حقیقت داستان حضرت ابراهیم است که برای هر آدمی در زندگی اتفاق خواهد افتاد یعنی جاهایی در زندگی هر کسی اتفاقاتی رخ می دهد که او ابراهیم زندگی خود است و باید بین سوخته شدن ظاهری برای حق و حقیقت و فرار به ناحق از آن آتش کذایی یکی را انتخاب کند و او یا باید مثل کافران و نمرود ناحق کند و دیگران را به سوختن دهد تا خود را نجات دهد یا باید خود را بسوزاند تا حق و دیگران را نجات دهد
و این انتخابی نیست که در آن لحظه بتواند به طمع گلستان داستان حضرت ابراهیم انجام دهد چراکه گلستانی در آتش انتخاب حق دیده نمی شود و نباید حتی چنین توقعی هم داشته باشد وگرنه برای حق نسوخته بلکه برای باغ و بهشت پس از آن تن به آتش داده که آن نیز باطل است
بنابر این داستان ابراهیم (ع) را جدی باید گرفت که هر روز اتفاق می افتد و متاسفانه باز از قول قرآن "اکثر ما تعقل و تفکر نمی کنیم" و از شعله آتش عشق به حق می گریزیم غافل از اینکه ما اگر مثل ابراهیم عمل کنیم شاید ظاهرا از بیرون در آتش بسوزیم ولی از درون مثل ققنونس زندگی دوباره ای خواهیم یافت و گلستانی در وجود ما پدید خواهد آمد که مثل سعدی آنرا کتاب می کنیم و "گلستان و بوستانی" به جامعه جهانی عرضه خواهیم داشت که نه تنها خود بهره مند می شویم بلکه همه از آن استفاده خواهند کرد
و به راستی بجز به عنایت خداوند چگونه می شود مثل حافظ و مولانا و سعدی و ... اینچنین در جهان درخشید؟!
سعدی شیرازی (2016/09/09-23:30)



اندیشه پاک
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی *
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی **
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی ***
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان که دل اهل نظر برد که سریست خدایی #
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند ## تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان این توانم که بیایم به محلت به گدایی ###
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی *#
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی *##
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم #* چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی #**
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی **##
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده ##** نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

این شعر بسیار زیبا از سعدی به این علت انتخاب شده که به نقل از خود عرفا بیان شود که این همه زیبایی در سخن ایشان برای چه بوجود آمده و برای چه وجود زیباتری صرف شده
همچنین مشخص شود که هر بیت و مصرع و کلمه در سخن عرفا بی معنی و بی دلیل نیست چه اینکه در پشت هر بیت این شعر جاودانه دریایی از معرفت نهان است که گفتن و نگفتن از آن هر دو اشتباه است
اگر بگوییم حق مطلب ادا نمیشود و اگر نگوییم به حقیقت کوتاهی شده, باشد که جرعه ای از این دریا قسمت ما شود
* نخست اشاره مجدد به عهد ازل که همانطور که قبلا گفته شد از ارکان سخن عرفا بویژه ارکان شعر حافظ است
عرفا به این عهد از زوایای گوناگون اشاره میکنند و این داستان تک بعدی نیست و از صورت زیبای شعر عرفا باید به معنی زیباتر آن برسیم که این صورت زیبا دامیست برای بدست آوردن دل ما و بردن ما به آنجا که عارف میخواهد
و سخن ایشان لایه های بسیار برای افراد با درکهای متفاوت دارد مثلا در سطحی پند بیت اول این است که اگر قرار است به قولی وفا نکنی بهتر است قول ندهی
** اما در سطح بالاتری از مفهوم در بیت دوم وقتی که میگوید چنین خوب چرایی مشخص میکند نمیشود خوب باشی و بی مهر و وفا هم باشی پس اگر خداوند خوب است پس مهر و وفا هم دارد و اگر ما مهر و وفای او را احساس نمیکنیم برای این است که ما مناسب این مهر و وفا و به حق مهر و وفایی که میان من و توست عمل نکردیم
آن یار یگانه با بوجود آوردن ما از سر مهر و محبت ثابت کرده که مهربان است حال ما هم که عهد بستیم که او خدای ماست باید ثابت کنیم که ما آدمیم و خدا داریم ولی متاسفانه ما اکثرا طوری رفتار میکنیم که انگار خدا نداریم و این بی وفایی نخست از سوی ماست
از این منظر که نگاه کنیم شاید بیت اول را خدا در حق ما میگوید که وقتی او با آن همه محبت ما را آفرید پس چرا ما بی مهر و وفاییم؟!
(بحث درباره این شعر طولانی است به ادامه مطلب مراجعه نمایید)
662660مشاهده متن کاملسعدی شیرازی (2018/12/05-03:00)


318
زیبایی ، حقیقت ، خوبی
سازمان محک - موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان زیبایی ، حقیقت ، خوبی