فرهنگ (هنر ، شعر ، ادبیات و ...) همه برای ترویج زیبایی ، دانایی و خوبی هستند

زیبایی و دانایی هر دو خوب هستند و خوب بودن برای همه ممکن است. خوب و شاد باشید

صفحه اصلی >> Cultural Part - بخش فرهنگي

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی


سعدی شیرازی
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی *
گر پیر مناجاتست ور رند خراباتی هر کس قلمی رفته‌ست بر وی به سرانجامی
فردا که خلایق را دیوان جزا باشد هر کس عملی دارد من گوش به انعامی
ای بلبل اگر نالی من با تو هم آوازم تو عشق گلی داری من عشق گل اندامی
سروی به لب جویی گویند چه خوش باشد آنان که ندیدستند سروی به لب بامی
روزی تن من بینی قربان سر کویش وین عید نمی‌باشد الا به هر ایامی
ای در دل ریش من مهرت چو روان در تن آخر ز دعاگویی یاد آر به دشنامی
باشد که تو خود روزی از ما خبری پرسی ور نه که برد هیهات از ما به تو پیغامی
گر چه شب مشتاقان تاریک بود اما نومید نباید بود از روشنی بامی **
سعدی به لب دریا دردانه کجا یابی در کام نهنگان رو گر می‌طلبی کامی

* اگر از این شعر جاودانه بتوانیم همین مصرع که ضرب المثل گشته را درک کنیم ما را بس است که صدبار سفر باید تا پخته شود خامی هم گفته شده که در معنی تغییری ایجاد نمیکند زیرا منظور کثرت سفر است و ما نباید بجای درک منظور عارف بزرگی چون سعدی اسیر صورت واژگان بمانیم که صدبار صحیح است یا بسیار در هر صورت منظور او زیاد سفر رفتن است اما چه سفری؟!
باید گفت سفر در نظر عارف سفر اندیشه و فکر است، چراکه به قول مولانا
ای برادر تو همه اندیشه ای، مابقی خود استخوان و ریشه ای
سفر بیرونی منافع خود را دارد ولی در بهترین حالت آن مسافر در بازگشت خواهد گفت خوش گذشت در حالی که هدف مسافر درونی و سالک راه حق از سفر درونی خوش ماندن است، باز به قول مولانا
باغها و ميوه ها اندر دلست، عکس لطف آن برين آب و گلست
یا به قول خود سعدی
هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی، ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی
سفرهای بیرونی در گذشته و حال اغلب به باغ و دشت و صحرا و ... بوده و هست ولی وقتی عارفان بزرگی چون سعدی و مولانا از یک سو توصیه به سفر می کنند و از سوی دیگر خود رفتن به باغ و صحرا را مد نظر نداشتند مشخص می کند که منظورشان از سفر ، سفر اندشیه است. حتی نقل است که حافظ تمام عمر از شیراز خارج نشده بوده که اگر هم شده بوده فرقی ندارد مهم این است که حافظ هم به سفر اندیشه اشاره داشته وقتی می گوید: زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست، کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

منظور حافظ از راه بینهایت و سفر بی انتها قطعا سفر بیرونی نیست چراکه سفر بیرونی با محدودیتهای بسیاری روبرو است و نمی شود که بینهایت باشد چراکه
یا عمر مسافر تمام می شود یا پولش یا مکانهای قابل مراجعه ولی حتی اگر اینها هم تمام نشود باز شانی در برابر سفر درونی ندارد که با سرعتی فراتر از نور امکان پذیر است و از زمان و مکان مسافرش را بیرون می برد
سفر اندیشه آنقدر ارزان و در دسترس است که ممکن است فردی در جمعی باشد ولی اندیشه اش در همان لحظه جای دیگری رود و آنقدر سریع می رود که فرد می گوید حواسم پرت شد یعنی اندیشه از شدت سرعت پرتاب می شود و ممکن است به آینده فکر و سفر کند و یا به خاطره ای در گذشته رود و یا حتی در خیالی ناممکن سیر کند
اهمیت سفر فکر و اندیشه در این است که هرچه شما در عالم می بینید روزی اندیشه ای بوده و شاید برخی خیالی ناممکن بوده که به لطف خدا ممکن شده و حتی خود عالم روزی اندیشه ی خدا بود و حتی انسانها تک به تک مورد اندیشه و فکر خدا بوده اند که در وجود آمدند
** (که اگر انسان درک کند زمانی در ازل اندیشه خدا بوده آنگاه از تمام کوتاهی هایش شرمنده آن وجود عزیز و نازنین می شود و ای کاش که اکنون نظری کند و فقط لحظه ای به ما فکر کند که از او نومید نباید بود)
و البته خدا همین قدرت اندیشه را به انسان که جانشین خدا و خلیفه الله است داده فقط تفاوت فکر ما با خدا هم همین است که خداوند به هرچه فکر کند قادر به ایجاد آن است
و خدا برای به وجود آوردن تنها اراده می کند و میگوید باش و در دم ایجاد می شود (کن فیکون)
اما ابزار سفر اندیشه البته عقل یا دل است که قبلا در مورد اهمیت دل اشاره شده فقط باید باز تاکید کرد عقل در مراتب پایین که آلوده به جهل است مورد نکوهش است ولی در مراتب بالا عقل و دل یکی می شود چراکه سفر عقل جاهل به ناکجا آباد ختم می شود ولی سفر دل پاک و صاف به منزل حضرت دوست می رسد
اصلا سفر اندیشه برای پخته شدن عقل است و خود زندگی سفری است از جهل کودک تا عقل پیر و صد حیف که پیری چشم دل پیدا نکند و تا آخر عمر کودکانه بیاندیشد
خود پیداست که چرا این مصرع ضرب المثل شده که حتی خودش بینهایت سخن دارد و کلمات حقیر شرمسار فصاحت سعدی است. تنها اینرا اضافه باید کرد که تمام مسافران راه حق و سالکان منزل دوست وقتی رسیدند خود سفر و مورد سفر شدند چه در زمان حیاتشان که از حضورشان دیگران بهره برند چه در مرگشان که مزارشان مکان زیارتی و سیاحتی شده و چه سخن و کتابشان که هنوز وسیله سفر است
من سفر نمی روم دگر خود سفر شده ام، زان روز که عزیزم ز تو با خبر شده ام
با تو گشته ام باغ و بستان من، گل تو می کارم به هر صحرا و چمن (قلم)
سعدی شیرازی (2018/03/16-02:00)


اندیشه پاک
با ما منشین اگر نه بدنام شوی
ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم با ما منشین اگر نه بدنام شوی (حافظ)

عیب می جمله چو گفتی، هنرش نیز بگو نفی حکمت مکن از بهر دلِ عامی چند (حافظ)

گر مرید راه عشقی ترک بدنامی مکن شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت (حافظ)

عشق را بنیاد بر بد نامیست هرک ازین سر سرکشد از خامیست (عطار)

بدنامی در عشق و معرفت به هم گره خورده و این نیاز به توضیح دارد چراکه عوام از صورت واژه ی بدنامی که چیز بدی است فکر می کنند خدای نکرده عرفا به بدی توصیه کرده اند، در حالی که اتفاقا منظور همین است که کسی که سالک راه عشق و حقیقت است نباید به بدنامی در نظر عوام توجه کند که:
اولا همیشه عوام هستند و از سر خامی عمل دیگران را قضاوت می کنند در حالی که قضاوت تنها به عهده خداست
ثانیا حتی در بُعد اجتماعی اگر عاشق مثلا از ترس از دست دادن غرور و یا بدنامی در عشق کوتاهی کند چیزی جز پشیمانی بدست نمی آورد ولی متاسفانه تا پشیمانی را تجربه نکند این را نمی فهمد مگر به نصایح بزرگان تاریخ از جمله همین عطار و حافظ و سعدی ... گوش کند و با مواجه با ترس خود از پشیمانی دوری کند. حالا در بعد ماورای تصور انسان در اوج معرفت باید دید کوتاهی در عشق حق چه میزان حسرت و پشیمانی به دنبال خواهد داشت (که اصلا جهنم همین است که از درون ما را می سوزاند) و برای همین عرفا تاکید می کنند از بدنامی در نظر عوام نترسید و پای در وادی عاشقی و حقیقت بگذارید اگر مرد و زن این راهید وگرنه به عاقلی و بازی خود مشغول باشید که ای عقل تو کودکی برو بازی کن (مولانا)
ثالثا ما باید تکلیف خود را مشخص کنیم که ما چند خدا داریم اگر یک خدا داریم که از دل ما آگاه است باید به او پاسخگو باشیم و هر کاری که مطابق با دلداری و پرهیز از دل آزاری است انجام دهیم که تنها خود و خدا از دل خویش آگاهیم ولی از دل پر غرض عامی و برخی از مردم آگاه نیستیم که چه غرضی در سر می پرورد که باید بین دلداری خدای باطن بین و دلداری عوام ظاهر بین یکی را انتخاب کنیم و اتفاقا اگر حقیقتا عاقل باشیم و آینده نگر باید دل صاحب دل را بدست آوریم و نه هیچ چیز دیگر و در این راه اگر تمام روزهای عمر خود را هم بدهیم مولانا نسخه آنرا تجویز کرده که
روزها گر رفت گو: رو باک نیست، تو بمان، ای آن که چون تو پاک نیست
اما چهارم و از همه مهمتر در آیه 53 سوره زمر خداوند می فرماید
"مبادا از رحمت خدا نااميد شويد، چرا که خدا همه گناهان حتى شرک را در صورتى که توبه کنيد مى آمرزد"
آن مهربانی که اینگونه حتی شرک را می بخشد آیا واقعا می شود بدنامی در نظر عوام را به رضای او ترجیح داد که کدام بدنامی بالاتر از شرک؟! و خدا را شکر که او هست این قرآن هست که حقایق را بازگو کند و تنها حافظ حقیقی قرآن این نکته ها می دانسته که در سخن خود اینگونه حقایق را بازگو کرده
اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک، از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک
خاک همین عوام هستند که حافظ شراب معرفت به آنها پیش کش کرده و آن گناه هم منظور همین بدنامی است که اگر بدور از خودخواهی و برای دیگران باشد قضاوتش باخداست و در طول تاریخ چه کسانی که در مقطعی بدنام شدند ولی گذر زمان حقایق را آشکار کرد و به خواست خدا به جاودانگان پیوستند از جمله منصور حلاج و شیخ اشراق
حتی تمامی پیامبران در ابتدای دعوت خود به نوعی از بدنامی در نظر عوام دچار شدند از تهمت دیوانگی تا دروغگویی و ... و همچنین امام حسین (ع) و امام علی (ع) هم به هنگام شهادت حکومت ظالم سعی در بدنام کردنشان داشت تا ظلم خود را توجیه کند و باید گفت تنها بدنامی و گناهی که خداوند هرگز نمی بخشد ظلم و ستم است چراکه حق الناس است و باید هشیار بود که دقیقا نقطه مقابل سخن حافظ است که می گوید "از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک" و ظلم در حقیقت نفعی است که به ظالم می رسد در عوض ستمی که به مظلوم می شود برای بررسی بیشتر به گلچینی از آیات قرآن در مورد ظلم توجه نمایید
خلاصه اینکه عوام ظاهر بین اصلا نمی دانند گناه و صواب حقیقی چیست و گاه امثال حُر عمری در گناه و به باطل زندگی می کنند و به خیال خام خود فکر هم می کنند که بر حق هستند تا لطف خدا باز شامل حال کدام حر از ما شود که در بیابان عالم حکیمی سر راهش قرار دهد تا او را به شراب معرفتی نجات دهد و تازه به حق بازگرداند
609607مشاهده متن کاملگلچین (2018/02/22-03:00)


زیبایی ، حقیقت ، خوبی
زیبایی ، حقیقت ، خوبی