فرهنگ (هنر ، شعر ، ادبیات و ...) همه برای ترویج زیبایی ، دانایی و خوبی هستند

زیبایی و دانایی هر دو خوب هستند و خوب بودن برای همه ممکن است. خوب و شاد باشید

صفحه اصلی >> Cultural Part - بخش فرهنگي >> سنایی - صفحه 2
صفحه1234>>>


از در تن که صاحب کلهست


سنایی - صفحه 2
از در تن که صاحب کلهست تا به دل صد هزار ساله رهست
هست بر سالکان به وقت رحیل همچو موسی و خصم و منزل نیل
لیک بر وی چو بسته گردد کار نار گردد به عاقبت دینار
تا خدای آن رهی که دربندست همچو زنجیر درهم افگندست
پاره ای راه نیک داری پیش از در نفس تا در دل خویش
راه دل مر ترا نه این راهست عقل از آن قاصرست و کوتاهست
راه جسم تو سوی دل بمثل هست چون حیز و منزل اول
که همی هر دمی ز رنجوری گفتی ای مکه وه که بس دوری
نقش مکه سه حرف دل تنگست جز به رفتن هزار فرسنگست
هست بر سالکان به وقت بسیچ راه دل را چو زلف زنگی پیچ
لیک بر وی چو گرم گشت آتش راه گردد چو طبع زنگی خویش
آنکه ره را به جد نگیرد پیش همچو زنگی بماند او درویش
وانکه رفت از سر طرب در ره همچو زنگی بود به دل ابله
دین ندارد کسی که اندر دل مر ورا نیست مغز دل حاصل
این چنین پرخللی دلی که تراست دد و دامند با تو زین دل راست
پاره ای گوشت نام دل کردی دل تحقیق را بحل کردی
تو ز دل غافلی و بی خبری دگرست آن دل و تو خود دگری
دل بود راه آن جهانی تو لیک دل را ز ده ندانی تو
پر و بال خرد ز دل باشد تن بی دل جوال گل باشد
خشک و بی بر بمانده اندر گل چون برند از درخت خرما دل
باطن تو حقیقت دل تست هرچه جز باطن تو باطل تست
دین ز دل خیزد و خرد ز دماغ دین چو روز آمد و خرد چو چراغ
آفتابی بباید انجم سوز به چراغ تو شب نگردد روز
آن چنان دل که وقت پیچاپیچ جز خدای اندرو نباشد هیچ
نه چنان دل که از پی تلبیس هست مردار گلخن ابلیس
دل یکی منظریست ربانی اندرو طرح و فرش نورانی
از سر جهل و روی نادانی حجره دیو را چه دل خوانی
هست معراج دل به وقت فراغ قاب قوسین عقل و شرع دماغ
از در چشم تابه کعبه دل عاشقان را هزار و یک منزل
خاص خواند هزار و یک نامش عام داند هزار و یک دامش
آنکه بودند خواجه صاحب دل پیش رفتند از تو صد منزل
بنشستد بر بساط سماط تو بمانده پیاده هم به رباط
اصل هزل و مجاز دل نبود دوزخ خشم و آز دل نبود
دل که او را سر بدست و بهست دل مخوانش که آن نه دل که دهست
دل که با چیز این جهان شد خویش دان که زان دل دلی نیاید بیش
اینت غبنی که یک رمه جاهل خوانده شکل صنوبری را دل
این که دل نام کرده ای به مجاز رو به پیش سگان کوی انداز
دل که بر عقل مهتری دارد نه به شکل صنوبری دارد
دل کهب ا مال و جاه دارد کار این سگی دان و آن دو را مردار



اندیشه پاک
حاجیان آمدند با تعظیمشاکر از رحمت خدای رحیم
مر مرا در میان قافله بوددوستی مخلص و عزیز و کریم
گفتم او را «بگو که چون رستیزین سفر کردن به رنج و به بیم
عارف حق شدی و منکر خویشبه تو از معرفت رسید نسیم؟»
کردی از صدق و اعتقاد و یقینخویشی خویش را به حق تسلیم؟»
گفت « از این باب هر چه گفتی تومن ندانسته‌ام صحیح و سقیم»
گفتم «ای دوست پس نکردی حجنشدی در مقام محو مقیم
رفته‌ای مکه دیده، آمده بازمحنت بادیه خریده به سیم
گر تو خواهی که حج کنی، پس از ایناین چنین کن که کردمت تعلیم»
ناصرخسرو داستانی را تعریف می کند که حاجیان از سفر حج بازگشتند و او به استقبال دوستی در میان آنان می رود و از وی احوال حجش را جویا می شود که آیا به حقیقت حج رفته و یا ظاهرا فقط رفته مکه و بازگشته که به طور خلاصه به او می گوید آیا خود را قربانی امر خدا کردی که اگر نکردی حج نرفتی بلکه با زحمت و صرف هزینه رفته ای مکه را دیده ای و همچون قبل رفتنت باز گشته ای
مشاهده ابیات مرتبط با موضوع حج از سایر بزرگان نظیر: مولانا ، انصاری ، شیخ بهایی و نظامی
512510مشاهده متن کاملناصرخسرو


333
زیبایی ، حقیقت ، خوبی
سازمان محک - موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان زیبایی ، حقیقت ، خوبی