فرهنگ (هنر ، شعر ، ادبیات و ...) همه برای ترویج زیبایی ، دانایی و خوبی هستند

زیبایی و دانایی هر دو خوب هستند و خوب بودن برای همه ممکن است. خوب و شاد باشید

صفحه اصلی >> Cultural Part - بخش فرهنگي >> حافظ شیرازی - صفحه 23


شرابی تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش


حافظ شیرازی - صفحه 23
شرابی تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش *
سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش
بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن به لعب زهره چنگی و مریخ سلحشورش
کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش
بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم به شرط آن که ننمایی به کج طبعان دل کورش
نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش
کمان ابروی جانان نمی‌پیچد سر از حافظ ولیکن خنده می‌آید بدین بازوی بی زورش
* هرچند که حافظ در جای دیگری می گوید
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی، تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی
بنابر این می شود اجازه داد هرکس هر برداشتی که می خواهد در رابطه با این شراب تلخ داشته باشد اما به احترام خود حافظ که در شعرش این همه تلاش کرده تا اسرار را بگوید و احترام به سالکان راه و طالبان حقیقت با توضیحی مختصر به معنی این شراب تلخ اشاره می کنم مسئله اینجاست که عده ای عادت کرده اند سخن حافظ و مولانا و باقی بزرگان را با سخن عوام در یک ترازو قرار دهند و با تفکر و تصور خود بسنجند و حکم دهند و از صورت شعر به معنی آن و منظور شاعر حکیم پی نبرده و شراب قرآن و شعر حکیم را با شراب کوچه و بازار یکی می کنند غافل از اینکه خود مولانا گفته
خم ها است از آن باده خم ها است از اين باده ، تا نشکني آن خم را هرگز نچشي اين را
آن باده بجز يک دم دل را نکند بي غم، هرگز نکشد غم را هرگز نکند کين را

با توجه به اینکه کل مفهوم این شعر به دوری از حرص و طمع فتح جهان اشاره دارد بنابر این در رابطه با شراب تلخی که حافظ اینجا می گوید نیز باید گفت اگر کسی دچار بلا و مصیبت تلخی شود از کسب و کار جهان فارغ می شود و به قول حافظ یک دم از شر و شور دنیا آسوده شده و تازه می تواند یک دم بیاساید و بدون حرص و طمع دنیا به تفکر در علتها بپردازد، برای همین بلا را به شراب تلخ تشبیه کرده و آنرا حتی طلب می کند و کمتر عارفی چون حافظ به این درجه از معرفت رسیده که اولا این موضوع را بفهمد و ثانیا به این زیبایی بیان کند، مولانا نیز وقتی می گوید "اندر کشاکش‌های او، نوش است ناخوش‌های او" همین مفهوم را بیان می کند که ناخوشی های او برای عارف نوش و گوارا و مست کننده است "داستان مرد مار خورده در سایه دیوار" نیز به همین موضوع خواب و غفلت در جهان و علت رنج و بلاها اشاره می کند
البته بلا و رنج چیز خوشایند و مطلوبی برای انسان نیست ولی وقتی خدا در قرآن می فرماید "هیچ اتفاقی رخ نمی دهد مگر ما از آن آگاهیم" بنابر این بلا نیز تحت توجه خداوند رخ می دهد و وقتی مومنین به پاک و منزه بودن خدا از هرگونه خطا و اشتباه اعتراف می کنند و می گویند سبحان الله پس در بروز بلا حتما دلیلی هست که تنها با کسب معرفت می توان به حکمت آن پی برد
حافظ شیرازی (2014/04/21-00:00)



اندیشه پاک
شوخی مکن ای یار که صاحب نظرانند بیگانه و خویش از پس و پیشت نگرانند
کس نیست که پنهان نظری با تو ندارد من نیز بر آنم که همه خلق بر آنند *
اهل نظرانند که چشمی به ارادت با روی تو دارند و دگر بی بصرانند
هر کس غم دین دارد و هر کس غم دنیا بعد از غم رویت غم بیهوده خورانند **
ساقی بده آن کوزه خمخانه به درویش کان‌ها که بمردند گل کوزه گرانند
چشمی که جمال تو ندیدست چه دیدست افسوس بر اینان که به غفلت گذرانند #
سعدی به جفا ترک محبت نتوان گفت بر در بنشینم اگر از خانه برانند ##
* این شعر آسمانی راز پنهانی دل هر مومن و کافری را آشکار میکند که همه خلق و هرکه هر مرامی که دارد هرچند حتی اگر ادعای کفر کند باز در نهان راز و نیازی با آن یگانه دارد و به قول سعدی به او نظر دارد
تنها تفاوت در نظربازی هاست یکی از او طلب منفعت و چیزی دارد و یکی خود او را می خواهد ولی سعدی میفرماید هرکه از او غیر او بخواهد بی بصیرت است که در جای دیگری هم چنین می فرماید
جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنایی
** برای تاکید به این موضوع اشاره میکند غم دین و دنیا در مقایسه با غم بلای دوری روی ماه آن یگانه دوست، غم بیهوده ای بیش نیست

# و به حقیقتی اشاره میکند که جز اهل معرفت و آنان که حداقل سایه آن جمال الهی را با چشم دل دیده اند کسی متوجه نمی شود که واقعا چه میگوید و شاید خیال کند که این یک اغراق شاعرانه است درحالی که اصلا به هیچ وجه و هرگز چنین نیست و متاسفانه نمیتوان حقیقت این مطلب را در کلام بیان کرد که تمام آرزوی های تمام بشریت در گذشته و حال و آینده به اندازه یک نظر روی او را دیدن نیست و برای همین سعدی میفرماید چشمی که روی تو را ندیده است چه دیده است؟!!
و اینجا با توجه به (ضمیر دوم شخص) تو باید باز به این موضوع اشاره کرد که خود این شعر از ابتدا تا انتها مثل سایر اشعار شاعران الهی مناجات و راز و نیاز سعدی با آن یگانه است که از ابتدا خود را در حضور او احساس میکند و او دیگر برایش غائب و سوم شخص نیست بلکه حاضر و دوم شخص است و به سبب صمیمیت، حضرت دوست را تو خطاب میکند نه شما و همچون دوستان صمیمی برای انجام این کار نیاز به اجازه هم نیست و تنها هرکه در دوستی آن یگانه اینقدر صمیمی شود که از او به شما و از شما به تو برسد اینرا درک میکند

## سعدی در ادامه میفرماید که عاشق حقیقی او در طلب عشق و محبت هرچقدر جفا و بی وفایی ببیند دلیل بر ترک عاشقی نمیشود و اگر از عشق دست بکشد یعنی از اول عاشق نبوده و هوس خامی داشته که همان بهتر جفا دیده و این موضوع برایش آشکار شده، چون متاسفانه اگر برعکس حضرت دوست وفا کند و ما جفا کنیم در زمان جهل درک نمیکنیم که چه کردیم! ولی به محض اینکه به پختگی برسیم و قدر عشق حقیقی را بدانیم تازه متوجه میشویم که چه ظلمی به خود کرده ایم پس بهتر آن است که در جفای ظاهری او که آن هم عین وفاست بر در خانه عشق صبر کنیم تا تمام اندیشه های خام ما در آتش عشق بسوزد و هیچ نماند جز محبت تو
(و اگر بخواهیم صادقانه بگوییم در اوج معرفت در جایی نزدیک به مقام سعدی همین در وجود بودن ما عین وفا از سوی اوست و متاسفانه باز همین من بودن ما در برابر حق و حقیقت عین جفا از ماست
و جهنم پس مرگ جایی است که ما او را با چشم دل میبینیم و درک میکنیم که چه خیانتی به او نه به خود کرده ایم که در طلب او و حقیقت نبوده ایم و بهشت هم در حضور او و با او و در رضایت او بودن است که این در همین جهان هم امکان پذیر است برای کسی که او را حاضر و تو ببیند به قول خود سعدی
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند ، بنگر که تا چه حدست مکان آدمیت)
646644مشاهده متن کاملسعدی شیرازی (2018/07/22-04:30)


96
زیبایی ، حقیقت ، خوبی
سازمان محک - موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان زیبایی ، حقیقت ، خوبی