فرهنگ (هنر ، شعر ، ادبیات و ...) همه برای ترویج زیبایی ، دانایی و خوبی هستند

زیبایی و دانایی هر دو خوب هستند و خوب بودن برای همه ممکن است. خوب و شاد باشید

صفحه اصلی >> Cultural Part - بخش فرهنگي

از در تن که صاحب کلهست


سنایی
از در تن که صاحب کلهست تا به دل صد هزار ساله رهست
هست بر سالکان به وقت رحیل همچو موسی و خصم و منزل نیل
لیک بر وی چو بسته گردد کار نار گردد به عاقبت دینار
تا خدای آن رهی که دربندست همچو زنجیر درهم افگندست
پاره ای راه نیک داری پیش از در نفس تا در دل خویش
راه دل مر ترا نه این راهست عقل از آن قاصرست و کوتاهست
راه جسم تو سوی دل بمثل هست چون حیز و منزل اول
که همی هر دمی ز رنجوری گفتی ای مکه وه که بس دوری
نقش مکه سه حرف دل تنگست جز به رفتن هزار فرسنگست
هست بر سالکان به وقت بسیچ راه دل را چو زلف زنگی پیچ
لیک بر وی چو گرم گشت آتش راه گردد چو طبع زنگی خویش
آنکه ره را به جد نگیرد پیش همچو زنگی بماند او درویش
وانکه رفت از سر طرب در ره همچو زنگی بود به دل ابله
دین ندارد کسی که اندر دل مر ورا نیست مغز دل حاصل
این چنین پرخللی دلی که تراست دد و دامند با تو زین دل راست
پاره ای گوشت نام دل کردی دل تحقیق را بحل کردی
تو ز دل غافلی و بی خبری دگرست آن دل و تو خود دگری
دل بود راه آن جهانی تو لیک دل را ز ده ندانی تو
پر و بال خرد ز دل باشد تن بی دل جوال گل باشد
خشک و بی بر بمانده اندر گل چون برند از درخت خرما دل
باطن تو حقیقت دل تست هرچه جز باطن تو باطل تست
دین ز دل خیزد و خرد ز دماغ دین چو روز آمد و خرد چو چراغ
آفتابی بباید انجم سوز به چراغ تو شب نگردد روز
آن چنان دل که وقت پیچاپیچ جز خدای اندرو نباشد هیچ
نه چنان دل که از پی تلبیس هست مردار گلخن ابلیس
دل یکی منظریست ربانی اندرو طرح و فرش نورانی
از سر جهل و روی نادانی حجره دیو را چه دل خوانی
هست معراج دل به وقت فراغ قاب قوسین عقل و شرع دماغ
از در چشم تابه کعبه دل عاشقان را هزار و یک منزل
خاص خواند هزار و یک نامش عام داند هزار و یک دامش
آنکه بودند خواجه صاحب دل پیش رفتند از تو صد منزل
بنشستد بر بساط سماط تو بمانده پیاده هم به رباط
اصل هزل و مجاز دل نبود دوزخ خشم و آز دل نبود
دل که او را سر بدست و بهست دل مخوانش که آن نه دل که دهست
دل که با چیز این جهان شد خویش دان که زان دل دلی نیاید بیش
اینت غبنی که یک رمه جاهل خوانده شکل صنوبری را دل
این که دل نام کرده ای به مجاز رو به پیش سگان کوی انداز
دل که بر عقل مهتری دارد نه به شکل صنوبری دارد
دل کهب ا مال و جاه دارد کار این سگی دان و آن دو را مردار
گلچین اشعار با موضوع عظمت دل
سنایی (2016/10/11-01:00)


اندیشه پاک
زنده کدامست بر هوشیار آن که بمیرد به سر کوی یار *
عاشق دیوانه سرمست را پند خردمند نیاید به کار **
سر که به کشتن بنهی پیش دوست بِه که بگشتن بنهی در دیار ***
شربت زهر ار تو دهی نیست تلخ کوه احد گر تو نهی نیست بار #
بندی مهر تو نیابد خلاص غرقه عشق تو نبیند کنار ##
درد نهانی دل تنگم بسوخت لاجرمم عشق ببود آشکار ###
در دلم آرام تصور مکن وز مژه‌ام خواب توقع مدار *#
بر سر پا عذر نباشد قبول تا ننشینی ننشیند غبار *##
دل چه محل دارد و دینار چیست مدعیم گر نکنم جان نثار #*
سعدی اگر زخم خوری غم مخور فخر بود داغ خداوندگار #**

همانطور که قبلا گفته شد عرفا کمتر چیزی را تکرار میکنند مگر لازم و ضروری و مهم باشد اما در حقیقت سخن تمام عرفا بیان یک مفهوم و یک حقیقت است که برای پرهیز از ملول شدن مخاطب برای آن مفهوم هربار جامه و لباسی نو دوخته و آنرا به طالب حقیقت ارائه کردند و در این شعر از شیخ عجل سعدی شیرازی میتوان تکرار مفاهیم را در ظاهری جدید به وضوح مشاهده کرد
نکته این است آن حقیقت بینهایت جلوه دارد و باید از آن بینهایت صورت و ظاهر به باطن آن مفهوم رسید چراکه حتما آنقدر مهم است که تمام بزرگان جهان تمام عمر خود را برای بیان آن صرف کردند هرکس به شیوه خود و اینکه گفته می شود تمام عمر اولا اغراق نیست ثانیا عمری که در خدمت آن مفهوم و به عشق او نبوده هدر شده و به حساب نمی آید
* مفهوم زنده شدن در عشق:
مرده بدم زنده شدم... دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم (مولانا)
هرگز نمیرد آن که دلش زنده‌شد به عشق (حافظ)
** برتری عشق حقیقت بین نسبت به عقل ظاهربین و تشبیه آن به دیوانگی
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو (مولانا)
که عاشق را زیان دارد مقالات خردمندی (حافظ)
*** مفهوم بهتر بودن جان دادن در راه حضرت دوست تا زنده بودن بی او
زیر شمشیرِ غمش رقص‌کنان باید رفت (حافظ)
بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود (مولوی)
# شیرینی زهر یا لذت تحمل سختیها در راه عشق:
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست (سعدی)
## گرفتاری و عدم خلاصی از دام عشق دوست:
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت، چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت (سعدی)
### آشکاری حقیقت و عشق برای خدا:
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم، نبود بر سر آتش مُیسّرم که نجوشم (سعدی)
*# مفهوم بیداری عاشق از خواب غفلت:
ما را همه شب نمی‌برد خواب، ای خفته روزگار دریاب (سعدی)
*## مفهوم نشاندن غبار یا زدودن دل از آلودگی دنیا برای دیدن حقیقت:
جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی، غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد (حافظ)
#* تاکید به جان نثاری در عشق و تفاوت عاقل مدعی و عاشق حقیقی:
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت (حافظ)
#** مفهوم ارزش داغ دل و برخلاف رویه عرفا آوردن نام خدا برای مشخص شدن منظور از یار در سخن عارفان
البته اینها تنها نمونه ای از تشابه بیان و مفهوم مشترک در سخن عارفان است و کل بخش فرهنگی به بیان همین موضوع و مفهوم و به همین هدف اختصاص دارد
629627مشاهده متن کاملسعدی شیرازی (2018/04/23-04:30)


زیبایی ، حقیقت ، خوبی
سازمان محک - موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان زیبایی ، حقیقت ، خوبی