فرهنگ (هنر ، شعر ، ادبیات و ...) همه برای ترویج زیبایی ، دانایی و خوبی هستند

زیبایی و دانایی هر دو خوب هستند و خوب بودن برای همه ممکن است. خوب و شاد باشید

صفحه اصلی >> Cultural Part - بخش فرهنگي >> ابوسعید ابوالخیر - صفحه 6
صفحه<<<123456


اسرار ازل را نه تو دانی و نه من


ابوسعید ابوالخیر - صفحه 6
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من وین حرف معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو چون پرده در افتد نه تو مانی و نه من

* اسرار ازل را که نه تو دانی و نه من ، قطعا هیچ من و تویی قادر به درکش نخواهد بود، یعنی عارف بزرگی چون ابوسعید این حرف معما را نگفته تا فقط شعری گفته باشد و خبر از اسراری دهد که قابل درک نیست بلکه در پرده و به رمز راه درک آن هم گفته و آن هم باز هیچ من و تویی نمی خواند که درک کند زیرا من ها تک و تنها مشغول بازی دنیا هستند اما برای عاشقان حق راه این است که
به قول مولانا من تا منم یک کلمه دم نزنم یعنی باید از من و تو بودن گذر کرد تا قادر به درک آن معنی بود یعنی باید از من بودن بگذریم و نی و نیست شویم
(تو مپندار که من شعر به خود می گویم. تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم)
باز از قول مولانا وقتی می گوید بشنو از نی چون حکایت می کند
یعنی این حکایتها از من نیست از اوست و من وسیله بیان آن معنی هستم و در حقیقت بسیار رندانه اناالحق می زند و البته سایر عرفا بعد از منصور حلاج دیگر کسی آشکارا اناالحق نگفت تا از شر عوام و ظاهر پرستان در امان بمانند، حلاج که یگانه مرد روزگارش بود و به قول حافظ باعث افتخار دار شد و به عنوان تنها نمونه مردانگی تن به دار داد و روح به حق، او پرده اسرار پاره کرده و نه تو ماند و نه من
آن یار کز او گشت سر دار بلند، جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد
این از من گذشتن در حرف شاید ساده باشد و شاید عده ای هم ادعای آنرا کنند ولی در عمل چنان است که تعداد انگشت شماری از رندان روزگار به این معنی رسیدند و نی شدند
در مرحله حیرانی از هفت شهر عشق عارف و مسافر راه حق چنان غرق عالم معنا و مست بوی حضور حق می شود که نه تنها از خود بی خود می شود بلکه حتی از عالم هم دل می بُرد و در اوج حیران آن وجود حتی قالب تن را هم تهی و رها می کند و جان به جانان می دهد
این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست ، روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم
حیرانی را نمی شود توضیح داد تنها برای مثال یکی از راه های حیرانی مشاهده زیبایی است مثلا در داستان حضرت یوسف (آیه 31) زنان از شدت زیبایی یوسف دستان خود را بی آنکه بفهمند بریدند، او که بنده آن یگانه زیباروی عالم بود دیدارش چنین مست می کرد حال تصور کنید کسی آن خدا و زیبای یوسف آفرین را ببیند
قطعا هرکه روی او را ببیند همچون کوه طور داستان حضرت موسی دیگر قادر به بودن نیست چه رسد به من بودن، در این مورد حضرت محمد (ص) گویند آنچنان غرق در معرفت خدا می شده که برای آنکه در دنیا بماند تا ماموریت خود را به انتها برساند از همسرش حمیرا (لقب عایشه) می خواسته که او را صدا بزند تا او در قالب تن بماند با جمله معروف "کَلَّمینی یا حُمیرا" یعنی "حمیرا مرا صدا بزن"
‌‌آن که عالم مست گفتش آمدی، کلمینی یا حمیرا می‌‌زدی (مولانا)
و این معنی بی من شدن و حیران شدن و نی شدن چنان است که هرکه آن مفهوم را حتی اگر تجربه کند نمی تواند آنرا به دیگران منتقل کند زیرا وقتی انسان از "بودن" حیران شود چطور می تواند قادر به "گفتن" باشد که به خواهد آن مفهوم را توضیح دهد و این تجربه ای نیست که بتوان با بیان به دیگران منتقل کرد.
تنها می توان راه رسیدن به آن تجربه را به دیگران نشان داد که بزرگان جهان این را به بهای جان کاملا عیان نشان داده اند ولی متاسفانه اکثر ما، من هستیم و غافل از آنیم.
راه درک آن اسرار نی و نیست شدن است و راه نی شدن گذشتن از من و انیت ها و خودخواهی است و راه گذر از خودخواهی هم، هر من و تویی می داند و آن عشق به دیگران است فقط این در گفته آسان است زیرا متاسفانه عشق بازیچه من ها شده و در دهان هر بچه ای افتاده در واقع من ها از انواع عشق فقط عشق به خود را می شناسند که همان خودخواهی است و راه به معنی حقیقی عشق ندارند که در اصل عشق یعنی دوست داشتن دیگران بیش از خود ولی حالا هر خودخواهی برای کامیابی خود از عشق سواستفاده می کند که خوشبختانه به عمل کار برآید نه به حرف و عاشقان حقیقی در آزمون عشق الهی مشخص می شوند و نی ها چون از خودخواهی بگذرند خدا را خواهان خود می یابند

این شعر را از قول خیام هم نقل نمودند که اگر ما ظاهربین نباشیم مهم نیست که چه کسی گفته بلکه مهم این است که چه گفته و تمام بزرگان و عرفا همه به حقیقت واحدی دست یافتند و همه گلهای یک باغ هستند که بوی خوش آن برای اهل دل آشناست و اینگونه نیست که مثلا خیام چیز دیگری فهمیده و ابوسعید چیز دیگری
ابوسعید ابوالخیر (2018/03/19-03:00)



اندیشه پاک
با ما منشین اگر نه بدنام شوی
ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم با ما منشین اگر نه بدنام شوی (حافظ)

عیب می جمله چو گفتی، هنرش نیز بگو نفی حکمت مکن از بهر دلِ عامی چند (حافظ)

گر مرید راه عشقی ترک بدنامی مکن شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت (حافظ)

عشق را بنیاد بر بد نامیست هرک ازین سر سرکشد از خامیست (عطار)

بدنامی در عشق و معرفت به هم گره خورده و این نیاز به توضیح دارد چراکه عوام از صورت واژه ی بدنامی که چیز بدی است فکر می کنند خدای نکرده عرفا به بدی توصیه کرده اند، در حالی که اتفاقا منظور همین است که کسی که سالک راه عشق و حقیقت است نباید به بدنامی در نظر عوام توجه کند که:
اولا همیشه عوام هستند و از سر خامی عمل دیگران را قضاوت می کنند در حالی که قضاوت تنها به عهده خداست
ثانیا حتی در بُعد اجتماعی اگر عاشق مثلا از ترس از دست دادن غرور و یا بدنامی در عشق کوتاهی کند چیزی جز پشیمانی بدست نمی آورد ولی متاسفانه تا پشیمانی را تجربه نکند این را نمی فهمد مگر به نصایح بزرگان تاریخ از جمله همین عطار و حافظ و سعدی ... گوش کند و با مواجه با ترس خود از پشیمانی دوری کند. حالا در بعد ماورای تصور انسان در اوج معرفت باید دید کوتاهی در عشق حق چه میزان حسرت و پشیمانی به دنبال خواهد داشت (که اصلا جهنم همین است که از درون ما را می سوزاند) و برای همین عرفا تاکید می کنند از بدنامی در نظر عوام نترسید و پای در وادی عاشقی و حقیقت بگذارید اگر مرد و زن این راهید وگرنه به عاقلی و بازی خود مشغول باشید که ای عقل تو کودکی برو بازی کن (مولانا)
ثالثا ما باید تکلیف خود را مشخص کنیم که ما چند خدا داریم اگر یک خدا داریم که از دل ما آگاه است باید به او پاسخگو باشیم و هر کاری که مطابق با دلداری و پرهیز از دل آزاری است انجام دهیم که تنها خود و خدا از دل خویش آگاهیم ولی از دل پر غرض عامی و برخی از مردم آگاه نیستیم که چه غرضی در سر می پرورد که باید بین دلداری خدای باطن بین و دلداری عوام ظاهر بین یکی را انتخاب کنیم و اتفاقا اگر حقیقتا عاقل باشیم و آینده نگر باید دل صاحب دل را بدست آوریم و نه هیچ چیز دیگر و در این راه اگر تمام روزهای عمر خود را هم بدهیم مولانا نسخه آنرا تجویز کرده که
روزها گر رفت گو: رو باک نیست، تو بمان، ای آن که چون تو پاک نیست
اما چهارم و از همه مهمتر در آیه 53 سوره زمر خداوند می فرماید
"مبادا از رحمت خدا نااميد شويد، چرا که خدا همه گناهان حتى شرک را در صورتى که توبه کنيد مى آمرزد"
آن مهربانی که اینگونه حتی شرک را می بخشد آیا واقعا می شود بدنامی در نظر عوام را به رضای او ترجیح داد که کدام بدنامی بالاتر از شرک؟! و خدا را شکر که او هست این قرآن هست که حقایق را بازگو کند و تنها حافظ حقیقی قرآن این نکته ها می دانسته که در سخن خود اینگونه حقایق را بازگو کرده
اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک، از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک
خاک همین عوام هستند که حافظ شراب معرفت به آنها پیش کش کرده و آن گناه هم منظور همین بدنامی است که اگر بدور از خودخواهی و برای دیگران باشد قضاوتش باخداست و در طول تاریخ چه کسانی که در مقطعی بدنام شدند ولی گذر زمان حقایق را آشکار کرد و به خواست خدا به جاودانگان پیوستند از جمله منصور حلاج و شیخ اشراق
حتی تمامی پیامبران در ابتدای دعوت خود به نوعی از بدنامی در نظر عوام دچار شدند از تهمت دیوانگی تا دروغگویی و ... و همچنین امام حسین (ع) و امام علی (ع) هم به هنگام شهادت حکومت ظالم سعی در بدنام کردنشان داشت تا ظلم خود را توجیه کند و باید گفت تنها بدنامی و گناهی که خداوند هرگز نمی بخشد ظلم و ستم است چراکه حق الناس است و باید هشیار بود که دقیقا نقطه مقابل سخن حافظ است که می گوید "از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک" و ظلم در حقیقت نفعی است که به ظالم می رسد در عوض ستمی که به مظلوم می شود برای بررسی بیشتر به گلچینی از آیات قرآن در مورد ظلم توجه نمایید
خلاصه اینکه عوام ظاهر بین اصلا نمی دانند گناه و صواب حقیقی چیست و گاه امثال حُر عمری در گناه و به باطل زندگی می کنند و به خیال خام خود فکر هم می کنند که بر حق هستند تا لطف خدا باز شامل حال کدام حر از ما شود که در بیابان عالم حکیمی سر راهش قرار دهد تا او را به شراب معرفتی نجات دهد و تازه به حق بازگرداند
609607مشاهده متن کاملگلچین (2018/02/22-03:00)


617
زیبایی ، حقیقت ، خوبی
زیبایی ، حقیقت ، خوبی